پراکنده 15

۱) دچار یک حس متناقض به زندگی و همه حواشی آن شده ام..تناقض این حس از جایی ناشی میشود که مانده ام میان حسی میان خوب بودن و بد بودن...بعضي وقت ها از خوب بودنم حالم به هم مي خورد و بعضي وقت ها از كرده هايم كه ديگران را رنجانده اند عصبي مي شوم..دچار حسي هستم كه اين روزها مرا آزار مي دهد.

۲) دلم ، دورشدن از اين شهر را مي خواهد..دور شدن از اين شهر خاكستري و همه مردمانش...دلم مي خواهد ميان كساني باشم كه نمي شناسم شان و مدام مجبور نيستم براي حفظ ظاهر هم كه شده بهشان سلام كنم..براي من عذاب آور است ، سلام كردن به هر چهار نفر از ۱۰نفري كه از روبرويم رد مي شوند و مرا مي شناسند..خيلي ها هم مي شناسند و در ذهن خود مرا به جولانگاه گذشته ام مي برند....

دلم مردماني ميخواهد كه مرا نمي شناسند و سيم كارتي كه تنها يك زنگ خور دارد و آن صداي نه "تو" ، كه خود "او" ست...دلم خانه اي مي خواهد كه هيچ كس آن را نمي شناسد و در پس كوچه اي غريب جاي گرفته است و من هر روز بي آنكه مجبور باشم با كسي خوش و بشي بكنم ، مي روم و مي آيم.

۳) اقدام ابلهانه اي است! اما من يك دي وي دي خريده ام كه نزديك ۱۰۰ فيلم براي موبايل را در خود دارد...كار هر شبم شده كه يكي از اين فيلم ها را در گوشي ام بريزم و تا دو ،سه شب با فيلم ور بروم...اولويت با قيلم هاي زردتر است...هر چه زردتر ، جذاب تر!! تا حالا هم فيلم هاي جالبي ديده ام كه به نظر من ارزش ديدن دارد:شام آخر ، دختر ايراني ، ازدواج به سبك ايراني ،سام و نرگس و دوئل...لذت زندگي زرد لذت جذابي است...هميشه كه نمي شود درباره الي ديد و از وقتي همه خوابيم حرف زد...كمي هم اين نوع ذايقه بدك نيست.

۴) دارم ، نامه هاي سارتر به سيمون دوبوار را مي‌خوانم..نامه هاي جذاب و عاشقانه اي است...اين نامه ها را خود دوبوار بعد از مرگ سارتر منتشر مي كند و من را در برابر يك سوال قرار ميدهد كه با اين همه علاقه‌اي كه بين آن دو بود ، چرا هيچ وقت نخواستند زيربار ازدواج بروند؟..جوابي كه دارم ازش مي گيرم اين است..ازدواج نهايتا يك امر مدني است و اگر عشقي در ميان نباشد ، يك رنج مداوم است.

۵) بدم مي آيد از هر چه آدم كه مي خواهد با قدرتي كه در دست دارد ، بخواهد از نقطه ضعفت استفاده كند و ازارت دهد...نقطه ضعفي كه مي تواند برايت پاشنه اشيل باشد و بدتر از همه بداني اين وسط كسي ديگر ميتواند قرباني شود...حالم از رابطه و آدم هايش با همه مخالفات وابسته اش به هم مي خورد.

۶) هيز باشي يا تيز برايت فرقي نمي كند...مهم اين است كه اينگونه اي...دختر باشي يا پسر ،باز هم فرق نمي كند ، چون به حال هستي...خيلي هم مهم نيست كه اين چشم‌هاي پر تمنا ، به زن شوهر دار خيره شود يا به مرد متاهل..شايد هم هيچكدام..شايد مرد يا زن متاهل باشي و دلت را يك زن يا مرد مجرد بلرزاند...شايد هم يك زن يا مرد مجرد باشي و دلت براي همسر دوستت بلرزد..هر چه باشي و يا نباشي مهم آن است كه كنترلش كني ، همين!

۷) "از دنگ و فنگهاي هوش و كسالت آور روابط مثلا عاشقانه روشنفكري بيزارم..دلم يك محبت گرم و احمقانه مي خواهد ف دلم مي خواهد سورپرايزي كه برايت ميدهم كه عروسك الاغ باشد يا نهيايتا يك سكگ يا چيزي مثل ان...مي خواهم ببويمت و مزخرفات رومانيتك تحويلت بدهم"

------------------
پراکنده های پیشین:14 - 131211 - 109 - هشت - هفت - شش -پنج - چهار - سه - دو - یک

اعترافات دیکتاتور

 شبکه خبری پرس تی وی دفتر بیروت ، در گزارشی مفصل به نقل از روزنامه "الشرق الوسط" ، در شش بخش ، بخش هايي از بازجويي هاي صدام حسين ، رييس جمهور معدوم عراق را منتشر كرده است.

وي كه بعد از بازداشت در تكريت ، زادگاهش ، دراختيار نيروهاي ائتلاف بود ،توسط FBI تحت بازجويي قرار گرفت و زواياي پنهاني از خوي ديكتاتورمابانه اش را به تصوير گذاشت.

سردار قادسيه ، به زعم خود و هودارانش ، طي بازجويي ها ، خود را رييس جمهور عراق مي داند و بر اين باور است كه رييس جمهور مردمي عراق است...سفسطه ها و مغالطه هاي وي در اين سلسله بازجويي ها در نوع خود بي نظير است و يادآور اظهارات سعيد الصحاف ، وزير اطلاع رساني در خلال جنگ اخير دولت هاي ائتلاف با عراق است.

از آنجا كه جنگ ايران و عراق صلي مهم درتاريخ تحولات معاصر ايران است ، از اين رو صرفا به دليل اطلاع رساني‌ اين سند مهم تاريخي از شبكه خبري پرس تي وي مستقر در بيروت ، ارايه مي شود:

۱:آمریکا ما را مجبور به حمله علیه کویت کرد 
۲:اشغال كويت فقط دو ساعت طول كشيد
۳: ایران، بزرگ‌ترین تهدید برای عراق است
۴:ایران در آشوب‌های عراق دست داشت
۵:سربازان ایرانی با شجاعت جنگیدند
۶:خشونتی علیه شیعیان جنوب عراق رخ نداد

استانبول نامه 11 و پاياني

فرودگاه استانبول جای غریبی است ..نه از آن حیث که مسافران ایرانی مجبورند هنگام سوار شدن به هواپیما، به قول یکی از دوستان ، "حجاب کنند" بلکه به خاطر این است که سالن انتظار پرواز  فرودگاه هیچ  شباهتی به سالن ترخيص مهرآباد را ندارد...از همین قسمتش که قرار است ما را داخل فنچ های فوکر بچپانند تا با "امن یجب" های یکی از مسافران "راه بیفیتم" ، مثل اتوبوس های شمس العماره!

سالنی که برای خودش  مرکز خرید عریض و طویلی دارد که به آنDuty free می گویند و آنطور که می گویند قیمت ها مناسبتر از جاهای دیگر است.دليلش هم ماليات نداشتن كالاهاست..چندين و چند کافی شاپ و چندین و چند فروشگاه بزرگ دارد.

ترجیج می دهم چیزی نبینم...چون تا ساعتی دیگر در فرودگاه به زمین خواهیم نشست و ما قدم در خاک وطن می گذاریم...

وطنی که نه می توانم فراموشش کنم و نه می توانم شیفته کور و کرش شوم...وطنی که رابطه ای مشتاقی و مهجوری با آن دارم...آنجا  که همیشه آرزو می کرد می توانستم به قول فرهاد ، "با خودم به هرکجا که می خواستم ببرمش!"

وارد هواپیما می شويم...مهماندار خوش اخلاق و خوش سيماي پرواز لیوان به لیوان آب دست مسافران میدهد و خبری از آب بطری شده نیست!...این کار خودش را هم عاصی کرده است...ماجرا وقتی آزارت می دهد که مهماندار پرواز كه لبخندي مليح بر لب هاي خوشرنگش دارد ، متوجه می شود ليوان آب تمام شده است و خیلی از مسافران تشنه اند!

دو روزنامه بي مخاطب ايران ورزشي و ايران بين مسافران توزيع مي شود با يك مجله سينمايي.مصاحبه اي را از گلزار مي خوانم و تعدد gf ها و حاشيه هايش!

چندتایی از مسافران ، بالش و پتوی اضافی برداشته اند و کودکان مسافر در سرمای آن موقع شب (۱۱شب به وقت تهران) بی قرارند...

در خاک وطن

سرانجام در فرودگاه به زمین نشسته ایم...اتوبوس معیوب انتقال مسافران با ترمزهای ناگهانی اش خواب و خستگی را از سر مسافران مي پراند تا در سالن ترخيص هوشیارتر باشند!...خدمه ترخیص کالا ، بار مسافران به سان گونی پیاز روی غلطک می اندازند...افسر گذرنامه ، عبوس است و خسته و کار را به همکارش حواله می کند ، او نیز به دیگری...

راننده تاکسی مردی عبوس است که می گوید به کارش وارد است و ده سال است كه اينجا ، مسافر جابجا مي كند و لازم نیست در نحوه چیدمان بار به او تذکر دهیم...

خسته است و كلافه و بي حوصله!با آن رانندگی اش آرزو می کنم که سفرم با یک تصادف ابلهانه در شهرم به مرگ منجر نشود!

در خیابان ، راننده ای عصبی از سمت راست! با الفاظی رکیک سبقت می گیرد..این در حالی است ساعت 12 بامداد روز جمعه است...

و آنچه براي من هميشه جاي تعجب است اين مساله است كه چرا در تبريز ، همه ، در هر شرايطي طلبكارند ، حتي اگر حق هرگز با آنها نباشد!

سرانجام ، به خانه می رسیم...ساعت یک بامداد است و ماهی های آکواریومم دلتنگ من اند و من نیز دلتنگ شان!

....
"همه چی آرومه"

------------
مرتبط:

استانبول نامه1 ، استانبول نامه 2 ،استانبول نامه 3 ،استانبول نامه 4 ،استانبول نامه 5  استانبول نامه 6، استانبول نامه 7 ، استانبول نامه 8 ، استانبول نامه 9  ، استانبول نامه 10

استانبول نامه 10

عزم تركيه براي حضور موثر و مقتدر در عرصه جهاني ،  باعث شده است استانبول به عنوان پایتخت فرهنگی اروپا، در سال ۲۰۱۰معرفی شود و از این روست که در بسیاری از مراکز فرهنگی این شهر ، بیلبوردهایی با این هدف به چشم می خورند و خبر از این رویداد می دهند.۱

پروژه پایتخت فرهنگی اروپا برای اولین بار در سال ۱۹۸۵ با پیشنهاد "ملینا مرکوری" وزیر فرهنگ وقت یونان آغاز شد.شورای وزیران اتحادیه اروپا چهارچوب این پروژه را مشخص ساخته و به اجرا در آورد.از سال ۱۹۸۵ تا سال ۲۰۰۰ سالانه یکی از شهرهای  کشورهای عضو اتحادیه اروپا به عنوان پایتخت فرهنگی اروپا انتخاب گردید که اولین آنها آتن بود.

یک گروه کاری که با حضور نمایندگانی از هنرمندان، فرهنگ دوستان، آکادمیسین ها، مدیران و نهادهای اجتماعی جدید، غنای بیشتری یافته بود، با حمایت نهاد نخست وزیری، وزارت امور خارجه، وزارت جهانگردی و فرهنگ، استانداری استانبول و ریاست شهرداری کل استانبول، پرونده مشترکی برای انتخاب استانبول بعنوان پایتخت فرهنگی اروپا آماده ساختند.

و من با همه بغضی که در یک هفته در گلویم گیر کرده است ، در عجبم پرونده بازار تبریز چه فراز و نشیبی را طی می کند تا مگر در میراث جهانی ثبت شود...این افت ها برای من تکان دهنده است...شما را نمی دانم!

چگونه دلگیر نباشم و تکان نخورم که وقنتی از روبروی سرکنسول گری کشورم در استانبول ، عبور می کنم ، چیزی جز پوسترهای ارزان قیمت و ۵۰۰ تومانی اماکن دیدنی ایران ، که روی جلد نایلونی بسیار نامرغوب برای جذب گردشگر به ایران قرار داده شده است می بینم..

چگونه دلگیر نباشم و تکان نخورم وقتی می بینم همان پوسترها حتی نام دستونویسی از خود ندارند و مشخص نیست تصویر یک منطقه طبیعی بکر ( که فکر می کنم جنگلی بود در شمال کشور ) نامی نداشته باشد...گردشگر خارجی چگونه به خود بقبولاند که به جایی می رود که این جنگل را ببیند ولی نمی داند نامش چیست.

هنوز جمله یک گردشگر آلمانی در گوشم زنگ می خورد که به من گفت ، اگر نام و شهر این منطقه را نوشته بودند ، حتما برای سفر به ایران می آمدم و من چه پاسخی جز لبخند می دادم که معنایش این باشد :"چه بگویم؟! "

چه بگويم از اينكه يك بار استادمان با ناراحتي گفت كه ايران مولانا را به كل فراموش كرده است وقتي خبري همان روزها متشر شده بودكه داستان زندگي او توسط هندي ها و قطري ها (!!) قرار است فيلم شود...۲

ازكجاي اين وضعيت ناله كنيم كه ايران در سال جهاني مولانا چه كرد...جز برگزراي چند همايش روتين كه به گمان مني كه كم و بيش در جريان اخبار بودم ، سودي نداشت...تركيه به واسطه قونيه همه ساله ميليون ها گردشگر را جذب مي كند تا تنها به اين دليل كه آرامگاه مولوي آنجاست ، هم فيض مادي ببردو هم معنوي...ما نيز در همين وطن عزيزمان ، حركت بزرگي انجام ندهيم.

چقدر بغض مي كنم وقتي مي بينم رقص سماع صوفيان ترك ، مي شود يك جاذبه بالقوه براي تركيه و براي شهر شمس تبريزي ، كسي كه مولانا را پروراند ، هيچ كاري در شان وي انجام نگرفته است..ايجاد يك پارك درجه چند به نام شمس چه ربطي به بزرگداشت و معرفي او دارد؟

كدام گردشگر از آنسوي دنيا براي شناختن شمس به اين پارك قدم خواهد گذاشت؟باشدكه خبر احداث اين پارك به ۲۰ زبان زنده و مرده دنيا هم منتشر شود ، چه توفيري در نتيجه خواهد داشت؟

اينها مثل خوره روح مرا مي خورد و آزارمي دهد و تنها چيزي كه اين ميان آسيب مي بيند ، لب من است كه مي جوم و حسرت مي خورم!

دلگیری هایم را با خودم به کاخ اختصاصی آتاتورک می برم..خوشبختانه یا متاسفانه دیر به موزه رسیده ایم و موزه تعطیل است...می توانم حسرت یک موزه گردی را داشته باشم و همچنین ، حسرت نخورم بر همه آنچه که داریم و تفاوفتی در بود و نبودش نیست.


تصوير در اصلي كاخ "دولما باغچاسي"

کاخ موزه آتاتورک نام اصلی اش ، "کاخ دولما باغچا"۳ است و قسمت بیرونی این کاخ توسط سلطان عبدالمجید اول۴ در اواسط قرن 19 میلادی ساخته شد. این کاخ 600 متری در ساحل اروپایی تنگه بوسفور قرار گرفته است...

 وجود سالن بزرگ در این کاخ با 56 ستون داخل آن و چلچراغ شکیل و 5/4 تنی آن با 750 لامپ موجود در آن چشم هر بیننده‌ای را خیره می‌کند. در زمانهای گذشته جهت خوشایند ساکنین این کاخ  كه سلاطين عثماني بوده اند پرندگان مختلف از نقاط مختلف جهان گردآوری و نگهداری می شد.۵

--------------
پي نوشت:

۱) Istanbol 2010

۲)روزنامه اعتماد:۲۱ تيرماه ۱۳۸۸

۳)Dolmabahçe Palace
۴) Sultan Abdülmecid

۵)استخراج از ويكي پديا

---------------
مرتبط:
استانبول نامه1 ، استانبول نامه 2 ،استانبول نامه 3 ،استانبول نامه 4 ،استانبول نامه 5  استانبول نامه 6، استانبول نامه 7 ، استانبول نامه 8 ، استانبول نامه 9

کتاب های ممنوع*

ما مامور خريدي داشتيم ..كه بعضي وقتها سفارش خريد كتاب مي داديم.مثلا من به او مي گفتم كتاب «روح القوانين» مونتسكيو را بخرد يا يك دوره كامل «تاريخ تمدن» ويل دورانت و يا يك دوره «تفسير» سيد قطب...از «كاپيتال» ماركس گرفته تا «ولايت فقيه» امام را [در کتابخانه مان در زندان]داشتيم...

خاطرات سيد محمد كاظم بجنوردي .ص۱۴۵

----------------
*:عنوان بخشی از خاطرات سيد محمد كاظم بجنوردي در زندان ساواک

استانبول نامه 9

وقتی قرار باشد از هر فرصتی برای معرفی زیبایی های کی شهر استفاده کرد ، هر پتانسيلي مي تواند فرصت باشد...از اينرو وقتي شهري دورگه باشد و نيمي ازآن در آسيا و نيمي ديگر در اروپا قرار گرفته باشد ، چرا نبايد اين به عاملي براي معرفي زواياي ديگر اين شهر حذف شود؟!

از اين روست كه تور دریایی ۹۰ دقیقه ای تنگه بوسفر۱ توریست ها را از ایستگاه بایزید به تنگه بوسفر می برد و باز می گرداند...تور جذابي که در حقیقت نمایش جاذبه های دریایی استانبول است..بخش آسیایی استانبول برخلاف بخش اروپایی آن که کاملا تجاری است ، یک بخش مسکونی است و ویلاهای بسیار زیبایی کنار دریا دارد.


استانبول ، ساحل آسيايي درياي مرمره؛ عكس از ويكي پديا

ویلاهایی که اکثرا در اختیار هتل ها هستند و بی شک شب های خاطره انگیزی برای مسافران رقم می زند...

كمي بعد ، وقتی از زیر پل واصل اروپا به آسیا عبور کمی کردیم ناخودآگاه یاد پل شهید کلانتری خودمان افتادم که آذربایجان شرقی را به غربی وصل می کرد.

نتوانستم تعبیر یکی از مدیران محلی استان ، در خصوص شاهکار بودن آن سازه بتونی! را در ذهنم حلاجي و ترجمه كنم ، وقتی پل هايی را روي درياي مرمره می دیدم که طول هر کدام از پایه هایش دستکم ۸۰ متر بود که مسافتی معادل ۱۰کیلومتر را به هم وصل می کرد و به گمان من ادعایی هم در این بعد و به این حجم نشده است...پل هايي كه زمان ساختشان به بيش از ۵۰ سال مي رسند.


نيمي از پل تنگه بوسفر
(به دليل بسيار بزرگ بودن پل امكان پوشش توسط لنز دوربين وجود ندارد!)

طراحي اين پلها به گونه اي است كه امكان ، تردد كشتي هاي عظيم مسافربري را دارد..از اين رو در برخي از ايستگاههاي كشتي در هر دو سوي استانبول مشخص شده است كه بايد چه نوعي از كشتي تردد كند.

به عنوان مثال در محل پل "بايزيد" امكان تردد كشتي هاي ياد شده نيست و تنها كشيتهاي تورسيتي امكان ترددر  دارند.

یکی دیگر از جاذبه های فرهنگي استانبول حضور فروشندگاني از ریشه و تبار غیرترک هستند..از تاتار و عرب گرفته تا تاجیک و آفریقایی..چیزی که بسیار جالب توجه است.

اینجا اکثر ایرانی ها یا در کار راهنمایی تورند یا در کار شرکت های بازرگانی و انتقال کالا...کمتر ایرانی ای دیده می شود که فروشنده باشد و اکثر کارهای واسطه ای انجام می دهند..

آفریقایی ها اینجا ، ادکلن می فروشند با ساعت و بساطشان معمولا پارچه ای است در یکی دو متر مربع که پهن کرده اند..ادکلن های با مارک معتبر در اینجا به قیمت نازل تر ارایه می شوند..ادکلن هایی که به نظر من ، تقبلی اند!

به عنوان مثال یکی از فروشندگان زن تاتاری بود که در یکی از مراکز معتبر استانبول فروشنده لباس بود..چنین به نظر می آید که اکثر کسانی که اینجا به نانی و نوایی رسیده اند از بازماندگان استبداد سرخ اند..آنجا که خرس مامن داشت ، جمهوری های متنوع را در کام شوونیسم روسی کشید و در درون خود هضمشان کرد.

آسیبی که روشنفکران جمهوری های استقلال یافته  ، همواره از شونیسم روسی به عنوان یکی از هولناک ترین دشمنان فرهنگی کشورشان یاد می کنند که حتی مرزهای اقتصاد را نیز در هم نوردید و ساختارها را از هم پاشاند و فرهنگی روسی را بر کردار و گفتارشان حاکم کرد.

خرسی که استبداد را به عاملی برای رسیدن به یک جامعه ایده آل قرار داده بود و آنچه در این میان آزاردهنده است این طنز تلخ تاریخ است که از آن هیمنه سترگ ، چیزی جز فقر بر مردمانش باقی نمانده و چه عبرت آموز است ، زوال یک امپراتوری پرطمطراق ، فالعبرتوا یا اوالابصار!

با همه این ها ، استانبول برای رسیدن به توسعه ای پایدار ، از همه ظرفیت ها استفاده می کند ...چه رومی باشد و چه زنگی!

--------------
پي نوشت:

1)Bosfor boghaz

مرتبط:

استانبول نامه1 ، استانبول نامه 2 ،استانبول نامه 3 ،استانبول نامه 4 ،استانبول نامه 5 ، استانبول نامه 6، استانبول نامه 7 ، استانبول نامه 8

پراکنده 14

۱) امروز یادم افتاد که زمانی پراکنده نویسی می کردم!

۲) "ایکی قاپیلار" بازارتبريز طعمه حريق شد...بازار ۸۰۰ ساله سرپوشيده تبريز كه قرار بود سال آتي در فهرست ميراث جهاني يونسكو ثبت شود ، خاكستر شده است...گفته مي شود ، آتش نشانان ساعت ها با شعله هاي اتش جنگيده اند و پس از شش ساعت آتش نشاني مداوم موفق شده اند تا ۷۰ درصد آتش را خاموش كنند.

عكس هايي را كه ديدم (ايرنا)، قلبم را آزرد..با آنكه مي دانم اين ماجرا هم در هياهوها فراموش خواهد شد ، اما اميدوارم دستكم يك پيگيري ساده و نمايشي براي اين فاجعه شكل گيرد.

۳ ) خبرگزاري فارس ، ساعتي پيش اعلام كرد:با رسيدن نرخ بيكاري در ايالات متحده آمريكا به بيش از 10 درصد بحران بيكاري در اين كشور اوج گرفت(+)..اين را گفتم تا گفته باشم!

۴) يادداشت‌هاي سفر به استانبول كه تحت نام "استانبول نامه" نوشته مي شوند ، عزيزان من، تنها يك مشت به قول بعضي ها ، اراجيف است و برداشت. نه همه واقعيت هاي زندگي در استانبول..مطمئن باشيد ، من تاييد نكرده و نمي كنم فساد موجود در غرب را كه تا خرخره آدمي را در منجلاب فروبرده است و چه و چه ، آدمي را به سعادت رسانده است.

خداوند به روح احمد فرديد ، رحمت نمايد كه آن ادبيات را از خودش براي شما به يادگار گذاشت! خانم "دال"عزيز ! "حوالت تاريخي" بشر در استانبول ، استفراغ بر آمده از مي گساري نيست...پاكيزه حرف زدن هم سخت نيست..فقط كمي تمرين مي خواهد.

حوالت تاريخي استاد شما فرديد هم ، سركار خانم ! يا پريرزوز است و يا پس فردا..ربطي به امروز ندارد.شما نگران پس فردايتان باشيد..امروز فعلن اينگونه است...پريروز كه از دست رفته است..باشدكه همديگر را در آستانه پس فردا ببينيم..البته شايد آن روز ، مغز انسان ها تيتانيومي شده باشد و IT آنقدر پيشرفت كرده باشد كه آدمي را از نقطه a به نقطه b بلوتوث كند...از اين مي ترسم "پس فردا"ي شما ، بخورد به عصر بلوتوث و اوضاع به هم بريزد.

شما بهتر است برويد اول كمي از آن فيلسوف شفاهي تان بخوانيد بعد بياييد اينجا ، به من ، مارك بچسبانيد ،خانم دال، كه هيچ ايميلي نداريد!

۵) بعضي وقت ها ، آدم خوب است ايده هايش را نگه دارد براي خودش و نگذارد پخش شوند...فلسفه را چه به حضور در عرصه شهري؟!

۶) حسي متناقض نسبت به ادامه وبلاگ‌نويسي دارم..يكي دوبار به سرم زده كه اينجا را ببندم.اما به خاطر تناقض همين حس ، بي خيال شده ام.

۷) ايميل حساب ، جواب ندارد.

۸)دارم تند تند ، دنياي سوفي را مي‌خوانم..چقدر اين سوفي باحال است و چقدر سوال هايي كه مي پرسد جاندار!سوفي جان!من هم درباره هيچ چيز قبل از به دنيا آمدنم به" باغ عدن" تصميمي نگرفته ام..باوركن!

دم يكي گرم كه خودش هم مي داند كيست و اين كتاب را به من رساند..درست وقتي كه مي خواستم بروم بخرمش!!

۹) این را که خواندم چشم هایم خیس شدند..شما هم بخوانید!چقدر عاشقانه است!

--------------
پراکنده های پیشین: 131211 - 109 - هشت - هفت - شش -پنج - چهار - سه - دو - یک

عطر سنبل ، عطر كاج

يا : براي ۱۳ آباني كه گذشت!

...به نظر می رسد كه هر آمريكايي خاطره خوشي از فرانسه داشته باشد."عجب كافه محشري بو..مزه تارت تاتن هنوز زير زبانم مانده است!"..تا جايي كه مي دانم ، فرانسوا آن را درست نكه بود،اما مردم خوشحال مي شدند اعتبارش را به او بدهند...من هميشه مي گويم:"مي دانيد كه فرانسه يك گذشته استعماري زشت دارد."..ولي اين براي كسي مهم نيست..چون وقتي مردم شوهرم را مي‌ديدند ياد خوشي هايشان مي‌افتند..من را مي بينند ياد گروگان ها(ي سفارت آمريكا در تهران) مي افتند.

عطر سنبل ، عطر كاج، نوشته فيروزه جزايري دوما.ص۴۷

استانبول نامه 8

چیزی که در استانبول خیلی به چشم می آید انبوه رستوران هایی است که در گوشه وکنار خیابان ها به چشم می خورد.رستوران هایی که غذاهای مختلفی سرو می کنند..رستوران هايي بسيار تميز و مرتب كه همه خدمه آن لباس هاي سفيد با يقه دوزي هاي قرمز يا آبي پوشيده اند.

اما راستش را بخواهید طعم غذاهای ترک  ، به لذیذی غذاهای ایرانی نیست..رنگ و بویی که غذاهای ایرانی دارد برای خودش مثال زدنی است و بسیاز لذیذ است.به همین دلیل است که رستوران های ایرانی شهرت خاصی در استانبول دارند و در آکسارای چندین رستورات ایرانی وجود دارد و مشتری های ثابت و پایه ای دارند.

اینجا خبری از ادویه جاتی که روی غذا می ریزند تا به غذا طعمی دلپذیر بدهد خبری نیست و آدمی نمی تواند ادعا کند که غذایی که می خورد واقعا خوشمزه است..جز "دونر کباب" که غذای محلی اینجاست ، عذاهای رستوران های استانبول چنگی به دل نمی زند..برنجش تقریبا شفته شده است و حجمی در حدود یک پیاله متوسط دارد...بسیار کم نمک است و باید برای رسیدن به طعم مطلوب نمک زیادی افزود.

اما سوپ هاشان تند است...تندی ای که آدمی را یاد غذاهای هندی می اندازد....تندی سوپ های ترک ، لذت بخش است و آدمی را به بیشتر افزودن فلفل تشویق می کند.

یکی از ویژگی های رستوران های استانبول این است که محلی برای بازی کودکان دارند و اکثر کودکان ، خود را با اسباب بازی هایی که آنجا هست سرگرم می کنند.

پشت مسجدی که در میدان بایزید قرار دارد ، بازار تاریخی استانبول واقع شده است.بازاری که مصداق کامل و بارز جمله "از شیر مرغ تا جان آدمیزاد پیدا می شود" است.از صنایع دستی ظریف ترکیه که عموما روی مس است و جواهرات مسین شهرتی خاص دارد.از انگشتر و گردن بند گرفته تا خلخال و دستنبد.

بازار استانبول بسیار بزرگ است و جذابیت خاصی دارد...بازاری است بسیار پررونق که به طور قطع یکی از منابع اقتصادی توریسم در این کلانشهر است.

 
بازار استانبول ، عكس از آرشیو شخصی

در خروجی بازار ، پیرمردی را دیدم که با چند گربه بازی می کرد که در نگاه اول فکر کردم ،گربه های خودش و با انها سرگرم شده است ...کمی بعد دختر و پسر جوانی آمدند و یکی از آن گربه های ملوسش را خریدند..در میانه صحبت هاشان شنیدم که از Persian cat می گفتند..

گویی نژاد گربه ها ایرانی بود..گربه ايراني آنگونه كه ميگويند روزگاري تجارتي پرسود داشت و.یادم نمی رود که یک روز از دوست اروپایی ام شنیدم که گفت: Persian cat , Persian female & Persian nuts در دنیا شناخته شده اند!

و من بدم نمی آید دست به تجارت پرسود گربه های ایرانی ببرم..گربه های ایرانی قیمت های بالایی دارند..این را چند وقت پیش هم در سایت e-bay متوجه شدم.

نزدیکی های عید فطر است و کانال های متعدد ترکی برنامه های خاصی تدارک دیده اند...خبری از مفتی ها نیست..برنامه های شادی که بسیار مفرح اند و جذاب.

با توجه به سنی مذهب بودن عموم مردم ترکیه ، روایت هایی در خصوص جایگاه خلفای راشدی نزد پیامبر اکرم در میانه برنامه ها طرح می شود...تقریبا همه کانال ها ترکیه کلیپ هایی از خوانندگانشان پخش می کنند و خبری از تحلیل های سیاسی رایج و تکراری و با نتیجه های تکراری رسانه های ایران نیست.

مسابقه جالبی هم در یکی از کانال های ترکیه در حال اجرا بود با عنوان "وارمیسين ، یوک موسون" 1 ..مهمان مسابقه زنی بود که بعد از مدتها حضور در مسابقه در مرحله نهایی بود و هیجان تعلیق برانیگز زیادی داشت..تا جایی که من هم دچار هیجان شده بودم!

-----------------
پي نوشت:

1) Varmisin Yokmusun

مرتبط:
استانبول نامه1 ، استانبول نامه 2 ،استانبول نامه 3 ،استانبول نامه 4 ،استانبول نامه 5 ، استانبول نامه 6، استانبول نامه 7 

آیه نور

من خیلی از آیه های قرآن را دوست دارم...این یکی از آنهاست:

خداوند نور آسمانها و زمين است، مثل نور خداوند همانند چراغداني است كه در آن چراغي (پر فروغ) باشد، آن چراغ در حبابي قرار گيرد، حبابي شفاف و درخشنده همچون يك ستاره فروزان، اين چراغ با روغني افروخته مي‏شود كه از درخت پر بركت زيتوني گرفته شده كه نه شرقي است و نه غربي (آنچنان روغنش ‍ صاف و خالص است كه) نزديك است بدون تماس با آتش شعله ور شود، نوري است بر فراز نور، و خدا هر كس را بخواهد به نور خود هدايت مي‏كند و خداوند به هر چيزي آگاه است.

سوره نور ، آيه ۳۵(+)

 

استانبول نامه 7

در قسمت های میانی شهر در بخش اروپایی ، میدانی به نام تاکسیم 1 وجود دارد که در اصل یادمانی است از آتاتورک..اما شنیده های موثقی هم در این خصوص وجود دارد که یکی از افراد حاضر یکی از اضلاع این یادبود چهار ضلعی رضا شاه است.مجسمه ای که تردیدی نسبی در صحن و سقم آن وجود دارد..

وقتی از مدیر محل اقامتمان پرسیدم او توضیح داد که رضا شاه ربطی به تاریخ ترکیه ندارد و ضرورتی هم نیست که مجسمه اش در استانبول قرار داده شود...البته توضیحش به نوعی نبود که قانعم کند.از یک ایرانی هم که به طور اتفاقی دیدمش پرسیدم ، و او گفت که نه! مجسمه شبیه رضا شاه است و او نیست...


ميدان تاكسيم ، عکس از آرشیو شحصی

اما شنیده هایی هم دلالت بر این دارد که این مجسمه رضاشاه است..با همان تیپ و قیافه معروفی که در ذهنمان سراغ داریم. و سر همین مجسمه بود که نزدیک بود روابط تهران آنکارا به چالشی جدی کشیده شود..آن روزها که وزیر فعلی امور خارجه  منوچهر متکی، ، سفیر ایران در ترکیه بود ، نسبت به این مستاله اعتراض کره بود..اعتراضی که پاسخی جز عزم آنکارا برای ابقای این یادمان نداشت.

به هرحال چه مجسمه رضا شاه در این میدان باشد و چه نباشد ، ایرانی ها دوست دارند زیر آن بایستند و با آن عکس بگیرند و شاید تجارب تجدد آمرانه و جمهوری آمرانه ای را بررسی کنند که یکی از سر از دولت احمدی نژاد در آورد و دیگری از دولت اردوغان.

تجدد آمرانه ، اگر امروز وظیفه اش شده است ، تعیین تکلیف برای همه دنیا و ارایه برنامه ها و برنامه ریزی برای اداره بهتر جهان ، جمهوری آمرانه سر از منزلگاهی در آورده است که بیش از هر دولت دیگری در منطقه نقش آفرین است و خود یک پای معادلات است..پایی که همواره در تلاش است به صلاح برداشته می شود ، تا منطقه در بستری آرام و بی هیاهو به سوی رونق گام بردارد.

دولتی که کارمندان افغانی را به کشورش دعوت می کند تا با مبانی مدیریتی آشنا شده تا به دنیای نوین IT جهش کنند و در این میان چقدر برای شهروند ایرانی گزاف است که ببیند دولتش به رغم همه برنامه هایی که برای اداره دنیا دارد نمی تواند نقشی چنین داشته باشد.

البته اين سخن به معناي نفي كوشش هاي رضا شاه در استقرار دولت مدرن نبوده و نيست..چه آنكه اگر نبود همت وي در مقطعي از تاريخ براي بخش هاي اجتماع شايد وضعيت ايران امروز به مراتب پايين تر آني بود كه هست..از اين رو نوشتن همه آسيب هاي وضعيت فعلي به پاي رضا شاه نه منصفانه است و نه منطقي...بحث اخير، بيشتر به همان "خشت اولي" باز مي گردد كه هر دو رهبر گذارند كه ديوار امروز كشورهاشان بالا رفته است.

در هر صورت میدان تاکسیم به باور خیلی ها مجسمه آتاتورک و ر ضا شاه را در خود جای داده است...چهره هایی که تجدد را برای مردمانشان به ارمغان آوردند.

دانشگاه استانبول:

دانشگاه استابول در داخل یک مرکز نظامی تاریخی واقع شده است..آنگونه که می گویند یکی از قلاع دفاعی استانبول در جنگ های متعدد تاریخی بوده است...دانشگاه استانبول بسیار بزرگ است و از قسمت های مختلف شهر در ورودی دانشکده هایش مشخص است.


ورودي اصلي دانشگاه استانبول ؛ميدان بايزيد

کنترل خاصی روی تردد دانشجویان وجود دارد و برای من که خیلی مشتاق بودم یک دانشگاه استانبولی را ببینم این مهم میسر نشد..با اینحال آنگونه که شنیده ام این دانشگاه، از دانشگاه های معتبر آسیا و دنیاست و مدرکش اعتبار خاصی دارد...مدرکی که در ایران بر اساس شنیده ها معتبر نیست.

چیزی که در استانبول آدمی را تقریبا عاصی می کند و به واقع غافلگیر کننده است ، ناتوانی شان در تکلم به انگلیسی است..این مساله وقتی به اوج خود می رسد که می بینی یک دانشجوی این شهر هم نمی تواند یک مکالمه ساده با تو داشته باشد..زجر آور است که وقتی سوالی ساده در خصوص میزان تحصیلات و سن و سال می پرسی چنان در دیکشنری ذهنش دنبال واژگان می گردد که انگار هرگز به این سوال و جوابش فکر نکرده بود.

این قاعده برای مایی که ترکی را کمی تا قسمتی متوجه می شویم به صورت ناقص و نصفه نیمه حل شدنی است..اما فروشندگان تا حدودی با این مساله کنار آمده اند..به طور مثال وقتی در مورد قیمت سوال می شود آنها رقم را روی ماشین حساب وارد می کنند و به طرف مقابل نشان می دهند وی مي گویند:"فیات"؛یعنی قیمت این است.

زبان ندانی آنها برای ما بسیار سوال برانگیز است اما جواب قانع کننده ای برای این مشکل پیدا نکردیم..حتی پزشکان بیمارستان ها هم نمی توانند حتی به صورت کلی منظورتان را درک کنند که حرف حسابت چیست...تنها کسی که توانستم با او یک دل سیر در این شهر حرف بزنم که غیر ایرانی باشد یک افسر پلیس بود که به خوبی انگلیسی حرف میزد و حتی تلاش داشت از واژه های ساده تری برای بیان منظورش استفاده کند.

پليس اينجا به معني واقعي كلمه پليس است و كاري به حريم خصوصي و شخصي افراد ندارد..مي كوشد در شهري كه ميلونها گردشگر را درخود جاي داده است امنيت برقرار كند.پليسي كه در برابر مالياتي كه از مردم گرفته مسئول است و دست از پا خطا نمي كند.

----------------

1)Taksim
2) Fiyat

مرتبط:
استانبول نامه1 ، استانبول نامه 2 ،استانبول نامه 3 ،استانبول نامه 4 ،استانبول نامه 5 ، استانبول نامه 6

25 سالگی

شدم ۲۵ساله!
به همین سادگی و به همین خوشمزگی....

بغض دارم.

--------------
مرتبط:
5 آبان 1363

مرسي بابت تبريك ها...لايق خيلي هاشون نيستم!

ساربان

من ِ امروز:

..."که هستم من آن تک درختی، که در پای طوفان نشسته
همـه شـاخـه هـای وجـودش ، ز خشـم طبیـعـت شکسته"...

محسن نامجو ترانه "ساربان"

-----------------
بي ربط:
لنز:شب چراغ