۱) کار پیدا کرده ام...تا دلتان بخواهد وقت گیر است و پر تنش..در دو هفته ای که می روم سرکار به اندازه چند ماه خسته شده ام.هر چند شغل جدیدم ، تنوع و جذابیت های خودش را دارد اما آن روی سکه اش که حذف شدن و به حشایه کشیده شدن خیلی از تفریخات عادی است بد جوری آزارم می دهد..در این دو هفته فقط یک روزش مال خودم بود که آنهم به یک نفر دیگر اختصاص یافت.

۲) امروز با کیوان ، یکی از بهترین دوستان نقاشم چند قدمی همراهی کردم.در این مشوش آباد "تساهلیسم" و رواداری که ادعایش را دارم صحبت از هنری به میان آمد به نام "نقاشی خیابانی".از جذابیت های نقاشی خیابانی گفت و اینکه این نقاشی مال آنارشیست هاس."چه" برایش اسطوره است و عکسش روی کلاهش...

۳) دارم گزارشی می نویسم راجع به بازتاب سریال شهریار در افکار عمومی..ضمن اینکه از شما می خواهم نظر خودتان را اعلام کنید توجه شما را به یک نظر متفاوت جلب می کنم:

خوب!شهریار مثلا کی بود؟!!یه شاعر مفنگی درباری....هر کی تریاک می داد واسه اون شعر می گفت...اصلا کسی نیس که آدم بخواد برش فیلم بسازه..راستشو میگن بیان واسه شاملو بسازن...جراتشو ندارن...تازه!واس خاطر یه "ماعر" اومدن به صبا و عارف قزوینی و...حمله کردن..خصوصا ایرج میرزا!  

اینهم نظری است به هرحال!

۴) کلیه قرارهای دوستی ام فعلن بایکوت است...

۵) "غبار" می آید!

۶) این داستان ناردین بدجوری مخم را خورده و سوالی اساسی برایم شکل داده:اصلن یه پیرزن می تونه دوباره عاشق شه؟!اونم عاشق یه پسر خفن و خوش تیپ؟!!داستانش با اینکه می تونست بهترم باشه مثل "روسپیان غمزده من" می مونه...فقط جنسیت عوض میشه!