اجرام که ساکنان این میدان اند / اسباب تردد خردمندان اند
هان تا سر رشته خرد گم نکنی / آنان که مدبرند سر گردانند
وقتی "بهار" برانگیخته ات نمی کند
واقعیت سختی است ، اما بهار دیگر مرا برانگیخته نمی کند...دیگر نوروز آن پیر هزاره های دور و دیر که دست در دست بهاز سرمست و زیبا ، پای در شهرهای غبار گرفته و غمزده مان بگذارد تا جلایی نو به آنها بدهد ، مرا مشتاق استقبال نمی کند.
بهار ، این اعجاز غریب آفرینش برای من سالهاست ، رنگ معنا و مفهوم خود را باخته و هیچ جزیی از آن مرا به هیجان وا نمی دارد...دیگر من ، آن خود چند ساله نیستم که سبزه ، سبز کند با شوق و ذوقی عجیب ماهی قرمز سفره هفت سین را انتخاب کند ، سین های جدید را سر سفره بیاورد و سال نو را با دعایی خالصانه برای "بهتر شدن حالمان" زمزمه کند.
مدت هاست فکر می کنم حتی بهار هم نزد من آن اعتبار و جایگاهش را از دست داده استپ.اعتباری که شاید تنها نزد بهاربود و دیگرانش از آن بی بهره بودند اما اکنون به مدد و لطف همه بدبیاری هایی که این سالها پشت سر هم آمده اند و رفته اند ، بهار برانگیخته ام نمی کند و انتظارش را نمی کشم.
در یکی از پس کوچه های شهر اتفاقی ، این منظره روبرویم ظاهر شد...آنقدر برایم لذت بخش بود که دلم نیامد شما را در درکش سهیم نکنم...هر چند می دانم درکم از یک پوچی تمام عیار نشات می گیرد!

روابط موازی و حواشی آن!
دوستم ، !me در مطلبی که ایده اش به اقرار خودش عاریتی از دوستی دیگر است مسائلی را به بحث گذاشته که به نظر من بسیار جالب اند.خود من به شخصه منتظر بهانه ای بودم تا چیزکی در این باب بگویم.
مسایلی که در این بحث ها مطرح شده بود چیزی بود در این مایه ها ، اگر برداشت درستی داشته باشم:رابطه داشتن با کسی خارج از چهارچوب رسمی خانواده.
خوشبختانه موارد مثال زدنی در این نوع از روابط آن قدرها زیاد است که نتوان در اشاره کردن به آنها به بیراهه رفت یا مثال کم آورد .من دراین بخش فقط به سه مورد اشاره می کنم:
۱: دوستی دارم که یکی دو سالی است ازدواج کرده و تا آنجا که من می دانم یا دستکم در جریانش هستم ، روابط عاشقانه ای با همسرش دارد.
رفت و آمدهای مختصر هم با او و هم همسرش به صورت خانوادگی یا نظایر آن باعث شده که این حس در من تقویت شود که روابط آنها مبتنی بر یک اقناع و برآورده کردن همه نیازهای معمول است.
اما همین دوستم نه در خفا که به صورت آشکار ، چندتایی دوست دختر دارد و با یکی از آنها رابطه ای صمیمی تر دارد.من اوایل ، فکر می کردم که این رابطه یک رابطه مخفی است و همسرش از آن بی خبر است.
اما وقتی در یک جمع دوستانه که هر سه نفرمان بودیم ، همان دوستش به پسر زنگ زد و بعد از گپ و گفتی دوستانه با همسر دوستم نیز همکلام شد. آن دو نیز با صمیمیتی خاص باهم صحبت کردند و من دریافتم که نه تنها این رابطه یک رابطه پنهانی نیست ، بلکه او دوستی در مقام یک دوست خانوادگی است.
و این نوع از دوستی خانوادگی نه تنها به یک دختر به عنوان یک فرد سوم محصر شده بلکه به حضور منی در مقام دوست پسر (و در واقع دوست خانوادگی) همسرم دوستم در چهارچوب خانواده اش تبدیل شده است.
۲:همکاری دارم که بیش از شش سال است ازدواج کرده..همین چند شب پیش سالگرد ازواجش بود که من بواسطه صمیمیتی که بین مان است بهش تبریک گفتم...به رغم آن که همیشه ، یعنی تا قبل از اتفاقی که می خواهم بگویم، فکر می کردم یکی از خوشبخترین زوج هایی است که میتواند کنار همسرش باشد.
در نزدیکی محل کارمان یک پارک است که بعد از ظهرها و حتی میان ساعت های کاری برای رفع خستگی به پارک می رویم..شنیده بوم که همین همکارم به دخترها و زن هایی که به پارک رفت و آمد دارند، شماره تلفن یک خط خصوصی میدهد...چند روز پیش این صحنه را دیدم و ماندم بین ادعاهایی که او از عشق ورزی به همسرش می کرد.
یکی از آنها که او را "خوب می شناسد" گفت:بعد از شش سال ، بچه دار نشده ، زده به سرش..می خواهد خیانت کند ، راهش را بلد نیست!
۳: دوستانی داشتم که تا مدتها همکلاسی بودیم و بعد از ماجراهایی که تقریبا در همه جزئیاتش هستم ، ازدواج کردند.
بعد از ازدواج شان همه روابط دوستانه ام با هر دوشان از هم گسست...دوستم خط تلفنش را عوض کرد و همسرش هم به سان او ، یک خط ایرانسل خرید!
بارها شده که برای تجدید دیدار یا حتی یک مورد کاری ، از دوستم بخواهم که یک قرار کاری را با من هماهنگ کند.هر چند به سختی اما محقق می شود..یکبار به او گفتم ، چرا اینقدر خودت را حبس کرده ای؟گفت:الهه تنهاست..نمی خواهم تنها بماند..وانگهی ! من هم کلی کار دارم که نمی رسم.
هر چند می شود ، ۴، ۵ و ۶ و حتی ۷ تا n را نوشت ، اما ترجیح می دهم در همین سه مورد بحث کنم.هرچند روایت من از وضعیت سه نفر از بهترین دوستانم ، می تواند جهت دار باشد اما شرحی بود مختصر از سه مدل زوج خانوادگی که در سه آنها وضعیتی با عنوان کلی نفر سوم و خارج از خانواده مطرح است.
خوب می دانم که روابط دوستم در مورد اول با همسرش به صورت علی حده ای عاشقانه است.این را هم از کوشش مثال زدنی دوستم در تامین زندگی نگویم مرفه ، مبتنی بر برنامه برای زندگی اش دارد ، می بینم و هم از لحن همسرش در زندگی مبتنی بر یک سوختن و ساختن دلسوزانه.
ادراک او از تلاش های همسرش برای زندگی شا چیزی فراتر از یک ادراک است و بیشتر مبتنی بر یک احساس همه جانبه است.."خسته نباشی" ای که می گوید، در ذات خود یک همدردی و همراهی عاشقانه را دارد.
اما هر دویشان به احتمال قوی به این باور رسیده اند که هسرانشان ، هرچند آنها را آنجا که می خواهند و می توانند ، اقناع می کنند اما نگرش بلندپروانه و چشم و گوش بسته به معشوق را رد می کنند و در خلا چیزهایی که طرف مقابلش ندارد ، با افرادی دیگر رابطه ریخته اند.
من و دختر دیگری که نامش را با فرض مثال ، سارا می گذارم در این میان ، هرچند خود صاحب خانواده هایی نیستیم ،اما فانتزی های ذهنی "لیلی و رضا" را فراهم کرده ایم..بی آنکه بخواهیم به شاکله زندگی شان ضربه بزنیم.
حضور من و سارا در این خانواده کوچک و پرمهر برگرفته از نوعی حس اعتماد طرفین به ماست و ما باید در حفظ این اعتماد بکوشیم.ما نقش دوستانی را بازی می کنیم که می کوشیم در کنار آنها باشیم و برخی کدورت های احتمالی را با نگاهی که نه بی طرفانه است و نه جانبدارانه حل کنیم.
این اعتماد زمانی لکه دارمیشود که نگاه من به لیلی و همچنن نگاه سارا به رضا ، به نگاهی مبتذل تر و پست تر از یک نگاه دوستانه و دلسوزانه باشد و کج روی هامان نه تنها اعتبار سکه مان را پایین بیاورد ، بلکه ساختار زندگی آنها را از هم بپاشاند.
مورد دوست دومم ، مورد تازه ای نیست...این نوع روابط ، خانواده ها را در معرض فروپاشی قرار می دهد..رابطه با یک پارتنر خارج از چهارچوب خانواده بی اطلاع همسر.
هرچند دوست ندارم از عنوان خیانت در این مورد استفاده کنم و هنوز آن بار معقول "دوست" را برای این مورد نیز استفاده کنم ، اما می دانم در روابطی که اینگونه طرح ریزی می شود ، معمولا نفر سوم ،ضلع جدید یک مثلث را تشکیل می دهد و فانتزی های ذهنی بیشتر س..ک..س..ی تر می شود.
آن موقع است که دغدغه خانواده برای کسی که این رابطه را طرح ریزی کرده ، یک دغدغه فرعی است ، ضمن آنکه این نگرانی از لو رفتن رابطه وجود دارد..رابطه ای که میتواند خانواده ای را که حتی با حضور فرزندانی دوام و قوام یافته اند ، به چالش بکشد.
این چالش زمانی حاد می شود که همسر فرد آگاه شود که ضلع سوم زندگی اش تواناتر ،قوی تر ، جذاب تر و حتی س..ک..س..ی تر از اوست و حسادت زنانه و غیرت مردانه میتواند به دامن زدن به این مساله کمک کند.
این نوع از روابط بیشتر از نوعی برآورده نشدن نیازهای زندگی زناشویی نشات می گیرد.احساس شکست در ازدواج ، مهمترین عاملی است که به شکل گیری این نوع از رابطه می انجامد..اغواشدن در برابر موقعیت های فردی یا ظاهری فرد مقابل و ناهمگونی آن با ساخته های ذهنی از طرف مقابل در ذهن فرد ، ویرانه ای رو به زوال را قرار می دهد.
در این موقعیت است که زمینه برای آنچه می توان نامش را به مسامحه ، خیانت گذاشت آماده است و هر موقعیتی می تواند به ارتکاب آن منجر شود.
دوست دومم آرزوی بچه دار شدن داشت...هر چند این مورد می تواند مورد نقد قرار گیرد که چرا یک زن باید نقش زایندگی را بازیکند ، اما تصورات دوستم از همسرش و انتظارش از او ، او را در حالتی قرار داده که تصور خیانت به سرش بزند.
خوب دیده ام که همین همکارم ، چه اندازه با بچه های همکاران خوش و بش می کند و به خاطر آنها از بوفه پارک برایشان تنقلات میخرد.تصور همکارم شاید از رابطه اش با زنان دیگر امری به مراتب ساده تر از ذهنیتی باشد که در ذهنتان با "عیاشی" مترادف کرده اید ، اما او ولع کودک دارد و دوست دارد بچه اش را روی شانه اش بنشاند و با او سرخوشی کند.
منکرنمی شوم که راهی که او انتخاب کرده راه عجیب و غریبی است و اینکه از این روابط چه می خواهد، خود پاسخی پیچیده تر دارد!!
مورد دوستان سومم ، شاید ، مورد غصه داری باشد..آنها -به تعبیر من- تحلیل ناپذیرند و نمی توان رفتارشان را به بحث گذاشت..شاید آنها ترجیح می دهند خوشان باشند و زندگی شان..به مهمانی های دوستانه نروند ، جدی باشند ، اجازه دخالت دیگرن را ندهند و زندگی شان را بکنند.
دوستان مورد سومم ، زوج های نازنینی میتوانند باشند که از معشوق هایشان کوهی از توانایی ساخته اند و هر انتظاری از همدیگر دارند که میتواند آنها را به آمال زندگی برساند..آنها نیز بی شک می توانند خوشبختی را احساس کنند.
چون دوست دارند آنگونه بزیند!
"تساهل"