وقتی "بهار" برانگیخته ات نمی کند
واقعیت سختی است ، اما بهار دیگر مرا برانگیخته نمی کند...دیگر نوروز آن پیر هزاره های دور و دیر که دست در دست بهاز سرمست و زیبا ، پای در شهرهای غبار گرفته و غمزده مان بگذارد تا جلایی نو به آنها بدهد ، مرا مشتاق استقبال نمی کند.
بهار ، این اعجاز غریب آفرینش برای من سالهاست ، رنگ معنا و مفهوم خود را باخته و هیچ جزیی از آن مرا به هیجان وا نمی دارد...دیگر من ، آن خود چند ساله نیستم که سبزه ، سبز کند با شوق و ذوقی عجیب ماهی قرمز سفره هفت سین را انتخاب کند ، سین های جدید را سر سفره بیاورد و سال نو را با دعایی خالصانه برای "بهتر شدن حالمان" زمزمه کند.
مدت هاست فکر می کنم حتی بهار هم نزد من آن اعتبار و جایگاهش را از دست داده استپ.اعتباری که شاید تنها نزد بهاربود و دیگرانش از آن بی بهره بودند اما اکنون به مدد و لطف همه بدبیاری هایی که این سالها پشت سر هم آمده اند و رفته اند ، بهار برانگیخته ام نمی کند و انتظارش را نمی کشم.
در یکی از پس کوچه های شهر اتفاقی ، این منظره روبرویم ظاهر شد...آنقدر برایم لذت بخش بود که دلم نیامد شما را در درکش سهیم نکنم...هر چند می دانم درکم از یک پوچی تمام عیار نشات می گیرد!

"تساهل"