در آستانه سال سوم؛ "من به هیات «ما» زاده شدم"
جشن سه سالگی وبلاگ
را برگزار نکردم. این، شاید به خاطر دورکردن خودم از این ادا و اصول کهنه شده برای
من باشد، فکر می کنم با بزرگتر شدنم دیگر، وقت برای این بازی ها ندارم. یعنی فکرمی
کنم تولد برگزار کردن برای وبلاگ و منتظر بودن برای دریافت تبریکات و چه و چه دیگر
برای من خیلی قدیمی شده و سنم اجازه اینکار
را نمی دهد.
این بزرگ شدن را پارسال تشریحش کردم، پا به سنی گذاشتن که آدم دیگرمال خودش نیست. باید برای دیگران هم وقت بگذارد. نه اینکه وقف کند. منظورم این است به نوعی خودش را باید در سیستمی که از آن تامین می شود قرار دهد و این مهیا کردن خود برای آتیه است.چیزی که در آن دوران جدیدی آغازمی شود و باید خودمان را آماده فردا کنیم.
اصطلاحا فکرمعاش باشم تا معاد. فکرمی کنم تا همین سن، به حد کافی برای معادم ذخیره اندوخته ام. نمی گویم کافی است، اما خب! می شود راضی بود و به موازات معاش برای معاد هم کوشید.
29 فروردین 87 اینجا را راه انداختم. همیشه گفته ام و می گویم اینجا برای من محلی برای تمرین نوشتن است. وقتی به آرشیو مطالبم نگاه میکنم بعضا خنده ام می گیرد و از اراجیفی که بافته ام از خودم بدم می آید. بعضا هم به خودم گفته ام بد نبود! حالیم بود چیزهایی.
از وقتی با کامپیوتر و نرم افزار ورد آشنا شدم دیگرنوشتن با قلم و کاغذ را از یاد بردم. این روزها عجیب هوس کرده ام که بنویسم.با مداد و یک پاک کن. دوستی به نقل از یک نویسنده که خود همین نویسنده، واسطه یک راوی بود، گفت که نوشتن با مداد باعث می شود نوشته های آدم نظم بگیرند.
و چه عجیب که من این اواخر داشتم گوشه دفتری که از سالها پیش خریده بودم حرف هایی می نوشتم. از دلتنگی ها، ازدلگیری هایم و از چه چیزهایی که فکر می کنم خوشحالم می کند.
در آستانه همین حس و در حالی که در اوج روابط اجتماعی ام هستم، خودم را تنها می پندارم. خلوت هایم با خودم خیلی تودار شده اند.خیلی به عمق میروم. با آنکه شب ها عموماً دیر به خانه می رسم اما خیلی شب ها تا پاسی از شب بیدارم و آسمان را رصد می کنم و با خودم فکر میکنم.
یک کتابی هم گیرم آمده که با آن صور فلکی را دید بزنم. با آنکه نور افشانی شبانه شهر این آسمان را از من گرفته اما با همه اینها، در آسمان سیرمیکنم.
خلاصه اینکه... اینجا هم سه ساله شد...
"تساهل"