"همای"
تو جان می بخشی و اینجا/ به فتوایی جان می گیرند از ما +
تو جان می بخشی و اینجا/ به فتوایی جان می گیرند از ما +
مینویسم "عکس تبریز قدیم" تا عکسی برای این مطلب پیداکنم، بیش از سه میلیون صفحه روی مونیتور آوار می شود! چقدر این تبریز قدمت دارد!عکس نمی گذارم...منصرف شدم!
کم نیستند سیاهه کتاب هایی که در تبریز صرفاً گذشته و قهرمانان افسانه ای آذربایجان را هدف قرارداده اند و تنها بدان می پردازند. نمایشگاه های عکس تبریز مملو از آثار تصویری از فلان گردشگر فرانسوی و اتریشی است که چند روزی اینجا اقامت کرده و تصاویری را ثبت کرده است.
یادم نمی آید در همین یکی دو سال گذشته، که من در هر سالش نمایشگاه تصاویر تبریز قدیم را ندیده باشم.. تصاویری که از محلات مختلف و قدیمی تبریز روایت ها می کند و به احداث ساختمان هایی از تبریز که امروزه نیز در قید حیاتند می پردازند.
به مدد اینترنت نیز هزاران عکس و ده های میلیون تصویر از یک سوژه مشخص در دریای وب غرق شده اند تا شاید کسی با قلاب گوگل آنها را شکارکند و برای خود آرشیوی مهیا سازد.
ریشه این تقدیس گذشته و عزیز داشتن آن روزها برای من همواره جای سوال بوده و است.هر چند تامل در گفتار و کردار بسیاری از شهروندانم به نتایج مختلفی رسیده ام اما این را به خوبی دریافته ام که "گذشته" برای مردمان این دیار بسیار ارزشمند است.
گویی چیزی را در آن گذشته گم کرده اند که امروبدان با چشم کیمیا می نگرند. چیزی مثل فتخار و سربلندی را میان صفحات تاریخ امروز گم کرده اند و سرشان از "آنچه که هستند" گیج میرود.
روی همین اساس استکه شعر زهمان زبان را دارد، داستان همان مزه را می دهد، لنز دوربین ها سمت خرابه هایی می چرخد که شاید در تعریفی از عکس، وظیفه دوربین می تواند نباشد.
تفکری عجیب که من بخش عمده اش را گذاشته ام به حساب توهم، اینجا جاری است که یک جریانی می خواهد آن گذشته را نابود کند و روی همین اساس، عمده تلاش های کوشندگان فرهنگی روی همین پاشنه می چرخد.
من ندیدم اینجا ، تصویری از از جاذبه های زندگی شهری در تبریز ببینم. اشعار اینجا هنور بوی فراق می دهند. هنوز ستارخان در ادبیات و تئاتر جاری است.

۱) عدد ۲۲ را دوست داشتم.. نمی دانم چرا اما خوب یادم هست وقتی که دانش آموز بودم و حال و هوای جشن های دهه فجر داشتیم و کلاس و مدرسه ۱۰ روز تعطیل می شد، حس و حال گروه سرود و "بهمن خونين جاويدان" و پرچم آويزان كردن از در و ديفار! تعطيلي هاي مداوم كلاس ها، جيم شدن از كلاس هاي درس به بهانه هاي مختلف و ....من همیشه حس می کردم که این عدد ۲۲ دارد می خندد. آن روزها فکر می کردم دارد به ما لبخند می زند.. این روزها، تعبیر این خنده را نمی دانم.. نمي دانم لبخند است، نيشخند است، پوزخند است يا تلخند... تعبيرش برايم مشكل شده ..خيلي مشكل اما این عدد ۲۲ برایم معنی خاصی دارد... به هرحال ۲۲ الان برایم سمبل ۲۲ بار پراکنده نویسی است از همه چیز و همه چیز.
۲) تازگی ها یکی دو مجله خوب منتشر می شوند که اگرچه جای خالی شهروند امروز را پر نمی کنند اما می توان به همین هم قانع بود و از آن لذت برد. یکی از این مجلات همشهری دیپلماتیک است که با سیمایی متفاوت از آنچه که قبلاً منتشر می شد منتشر می شود. در شماره اخیرش، گزارشی آمده با آقایی که ادعای رمالی دارد. همان رمال معروف! آنقدر جذاب بود که ...
۳) بعد از مدتها قالب وبلاگ شاتهد تغییراتی شد. مهمترین تغییرات که به واقع اصلی ترین هم هست و بقیه آن اندازه مهم نیست، افزوده شده لوگوی گوگل ریدر (+) است که این روزها سخت وابسته اش شده ام.. تقریبا هر روز آنرا می خوانم و نسخه موبایل هم برای گوشی ام نصب کرده ام. اما چون مشکلی دارد که نمی دانم چیست، نتوانسته ام از طریق موبایل ازش استفاده کنم. بهی نهایت جذاب است و برای من که نتوانستن با فیس بوک به رغم همه ویژگی های مثبتش خو بگیرم، مونس خوبی است.. مونسی به شدت اعتیاد آور و سکر آور!
۴) دارم رمان "خانه ادریسی ها"ی غزاله علیزاده را می خوانم. خیلی لذت بخش است.. با همه قدمتی از از رمان می کذرد اما هنوز امروزی است و من می توانم همان گرد وخاکهای میان رخت خواب هایی را که به بروز تشویش در خانه می انجامد را از میان صفحات آن حس کنم.
۵) "قهوه تلخ" با همه ماهیت زیرکانه اش که داشت سیاست ایرانی را نمایان می کرد و طرحی از یک سیاست بیمار را می داد به نظرم در یک ورطه هولناک فرو غلتیده است. هر چند فضاهای ساخته و پرداخته شده قوی و باور پذیر است اما به شخصه فکر می کنم این مجموعه هم دچار تکرار شده است و دارد حرف خودش را می زند. خیلی دلم می خواست که می توانستم با همان شور و شوق قبلی قهوه تلخ را ببینم..اما حیف که نمی شود!
۶) خوش دارم که همه دوستانم را آزموده ام و متاسفانه جز چندتایی هیچ کس از آداب و رسوم دوستی آگاه نیست. دوستانی که فقط منتظرند کارشان که به تو گره خورده است با آدم رفاقت کنند. این، اگر یک سنت مالوف و قانون نانوشته است برای من غیرقابل تحمل و اهانت بار است. خوب سنجیده ام آدم های اطرافم را. آنها که حتی نام آشنا نیز برایشان گزاف است.
۷) امروز صاحبخانه شدم! يك آپارتمان نقلي 70 متري در محله اي متوسط. خيلي دلم مي خواهد صاحبخانه مهرباني باشم... از آنها كه اجازه بها نمي گيرند و هي به مستاجرشان حال مي دهند و مستاجر هم دعايش را بدرقه راهت مي كند... از آن صاحبخانه ها!
8) اين اواخر كه چندتايي فيلم ديدم همه يادداشتهاي سينمايي ام را در يك دفترچه كوچك نوشته ام..نه اينكه نوشته باشم، كد داده ام1 امروز كه داشتم خرت و پرت هايم را تجزه و تحليل مي كردم چشمم افتاد به اين دفترچه.. از بهمن ماه سال گذشته مطلب دارم راجع به اين فيلم ها... بدم نمي آيد اين مطالب را رمزگشايي كنم... متاسفانه كدها خيلي سختند: در سربرگ فيلم "جدايي ..."، نوشته ام:"...مطلب غزاله عليزاده/ نگاه سرد پدر/ روحيه ترمه". هنر مي خواهد گشودن اين كدها!
9) حرفی به من بزن/من در پناه پنجره ام/با آفتاب رابطه دارم. فروغ فرخزاد
10)همین!
----------------------
پراکنده های پیشین:21 -20 - 19- 18- 17- 16 - 15-14 - 13- 12 - 11 - 10 - 9 - هشت - هفت - شش -پنج - چهار - سه - دو - یک
* يادداشتهاي قرمز بيانگر اين است كه اين مطالب بعد از تحرير اوليه نوشته شده اند....فسفر نسوزانيد!
رمانیتک بودن، در زمانه ایکه دل بستن به این و آن یکی از طنزهای روزگار است، از آن چاشنی های تندبرای طعنه خوردن است.
این را از این لحاظ می گویم که به مدد باورهای به شدت مخدوش و معیوب مان از روابط اجتماعی، این طرز تلقی در عمق وجودمان ریشه دوانده وخیلی ها هنوز با دید تردید به این روابط می نگردند و سوالی به اصطلاح روشنفکرانه در برابر چرایی دوست داشتن و دل بستن طرح می کنند: که چه شود یکی دوستم بدارد و من نیز دیگری را؟!
مایلم در تصدیق حرفی که می خواهم بزنم به خاطره دو نفر از دوستان که سالها قبل باهم در یک انجمن فرهنگی هم دوره بودیم اشاره کنم. این رابطه یکی از محترم ترین روابط انسانی بود که من تاکنون دیده بودم و گمان میکنم که نمونه آن را نخواهم دید. برخلاف خیلی ها با ترحم این رابطه را می نگریستند و حتی در درون های خیال اندیش و منفی بافشان «جدایی» را برایشان ترسیم کرده بودند، توانستند یکی از باشکوه ترین روابط عاشقانه آن جمع را ایجاد و تا زمانی که من بنا به دلایل مختلف از آن جمع فاصله گرفتم آن را حفظ کنند.
انجمن کتابخوانی داشتیم که نامش را گذاشته بودیم آنیما! آنیما اطلاحی است روانشناسی که دلالت بر شخصیت آینه وار فردی در مواجهه با خود دارد و جنبه ای زنانه است. میل به زیبایی و شکوه از مواردی است که در آنیما موضوع بحث است.
اما انجمن کتابخوانی ما میخواست نقش زنانی را که در زندگی هر نویسنده داشتند وحتیموثربودند را بررسی کند. سلسله جلساتی بودند که برای من به شخصه بسیار مفید بود و مرا با دنیای کمتر پرداخته شده بسیاری از نویسندگان آشنا کرد.
در میانه جلسات دختری تقریبا 20 ساله با
پسری نسبتا هم سن و سال خودش می آمد که برای من بعدها به یکی از منابع
الهام برای نوشته هایم تبدیل شدند: سمانه و بهزاد. دو دوست که من هرگز نتوانسته ام آن دو را جدا از هم احساس کنم.
سمانه دختری بود بسیار شیک پوش، خوش لباس، خوش سر و زبان و امروزی. با اندامی مناسب و چهره ای به شدت گیرا و جذاب. در مقابل، بهزاد پسری بود که دچار معلولیت شدید حرکتی بود و برای راه رفتنش حتما باید کسی او را همراهی می کرد.
کسی که موقع حرف زدن، معمولا کمتر کسی
متوجه حرفهایش می شد اما اگر کسی دقیق می شد تازه هایی از مباحث را از همین
پسر معلول می شد که شنید.
این رابطه همیشه برایم سوال بودو هیچ وقت نتوانستم دلیلی جز پیوند قلبی و عاطفی که نمیتوانست دلیل موجهی برای من باشد، پیدا کنم. هر جلسه، سمانه و بهزاد در حالیکه از سالن تا اتاق، باهم به گرمی صحبت می کردند، باهم وارد می شدند و معمولا 15 دقیقه قبل از اتمام جلسه، سمانه زیر بغل بهزاد را میگرفت و با خودش تا جلوی ماشینش می برد.
همه دلخوشی هایشان باهم بود. اگر قرار بود یکی از آن دو (اصولا سمانه!)
مهمان جمعی باشد، محال بود بهزاد حضورنداشته باشد.خوب میدانستیم که بهزاد
هیچ اراده ای جز اراده تسخیر قلب سمانه ندارد... یعنی محدودش نکرده است.
از جزییات رابطه چیزی ندارم که بگویم..اماخوب میدانم که خیلی از بچه های همان انجمن،به ثانیه های این رابطه حسادت می کردند. عشقبازی های بی پرده شان، بوسه های گرمشان، در آغوش کشیدن های صمیمانه شان همه و همه انگشت حیرمات را در میان دندان هایمان گزیده می کرد.
یادم هست یکبار سمانه به همراه خانواده اش، رفته بودند سفرخارجی و درطول این یک هفته، هر روز با به کار بردن شور انگیزترین الفاظ باهم حرف میزدند.
همه اینها در همان دوران درسی فراموش نشدنی به من داد که لازم نیست حتما دو نفر که به همدیگر علاقه مندند، مثل هم باشند. شاید باید این تفاوت هم وجود داشته باشد تا دوست داشتن خودش را با سیمایی دیگر جلوه گر نماید.
نمیدانم سمانه و بهزاد کجا هستند.. اما یادم نمی رود که یک روز سمانه به من گفت: خواب دیده ام که من و بهزاد عروسی کرده ایم!