رمانیتک بودن، در زمانه ایکه دل بستن به این و آن یکی از طنزهای روزگار است، از آن چاشنی های تندبرای طعنه خوردن است.

این را از این لحاظ می گویم که به مدد باورهای به شدت مخدوش و معیوب مان از روابط اجتماعی، این طرز تلقی در عمق وجودمان ریشه دوانده وخیلی ها هنوز با دید تردید به این روابط می نگردند و سوالی به اصطلاح روشنفکرانه در برابر چرایی دوست داشتن و دل بستن طرح می کنند: که چه شود یکی دوستم بدارد و من نیز دیگری را؟!

مایلم در تصدیق حرفی که می خواهم بزنم به خاطره دو نفر از دوستان که سالها قبل باهم در یک انجمن فرهنگی هم دوره بودیم اشاره کنم. این رابطه یکی از محترم ترین روابط انسانی بود که من تاکنون دیده بودم و گمان میکنم که نمونه آن را نخواهم دید. برخلاف خیلی ها با ترحم این رابطه را می نگریستند و حتی در درون های خیال اندیش و منفی بافشان «جدایی» را برایشان ترسیم کرده بودند، توانستند یکی از باشکوه ترین روابط عاشقانه آن جمع را ایجاد و تا زمانی که من بنا به دلایل مختلف از آن جمع فاصله گرفتم آن را حفظ کنند.

انجمن کتابخوانی داشتیم که نامش را گذاشته بودیم آنیما! آنیما اطلاحی است روانشناسی که دلالت بر شخصیت آینه وار فردی در مواجهه با خود دارد و جنبه ای زنانه است. میل به زیبایی و شکوه از مواردی است که در آنیما موضوع بحث است.

اما انجمن کتابخوانی ما میخواست نقش زنانی را که در زندگی هر نویسنده داشتند وحتیموثربودند را بررسی کند. سلسله جلساتی بودند که برای من به شخصه بسیار مفید بود و مرا با دنیای کمتر پرداخته شده بسیاری از نویسندگان آشنا کرد. 

در میانه جلسات دختری تقریبا 20 ساله با پسری نسبتا هم سن و سال خودش می آمد که برای من بعدها به یکی از منابع الهام برای نوشته هایم تبدیل شدند: سمانه و بهزاد. دو دوست که من هرگز نتوانسته ام آن دو را جدا از هم احساس کنم.

سمانه دختری بود بسیار شیک پوش، خوش لباس، خوش سر و زبان و امروزی. با اندامی مناسب و چهره ای به شدت گیرا و جذاب. در مقابل، بهزاد پسری بود که دچار معلولیت شدید حرکتی بود و برای راه رفتنش حتما باید کسی او را همراهی می کرد. 

کسی که موقع حرف زدن، معمولا کمتر کسی متوجه حرفهایش می شد اما اگر کسی دقیق می شد تازه هایی از مباحث را از همین پسر معلول می شد که شنید.

این رابطه همیشه برایم سوال بودو  هیچ وقت نتوانستم دلیلی جز پیوند قلبی و عاطفی که نمیتوانست دلیل موجهی برای من باشد، پیدا کنم. هر جلسه، سمانه و بهزاد در حالیکه از سالن تا اتاق، باهم به گرمی صحبت می کردند، باهم وارد می شدند و معمولا 15 دقیقه قبل از اتمام جلسه، سمانه زیر بغل بهزاد را میگرفت و با خودش تا جلوی ماشینش می برد.

همه دلخوشی هایشان باهم بود. اگر قرار بود یکی از آن دو (اصولا سمانه!) مهمان جمعی باشد، محال بود بهزاد حضورنداشته باشد.خوب میدانستیم که بهزاد هیچ اراده ای جز اراده تسخیر قلب سمانه ندارد... یعنی محدودش نکرده است.

از جزییات رابطه چیزی ندارم که بگویم..اماخوب میدانم که خیلی از بچه های همان انجمن،به ثانیه های این رابطه حسادت می کردند. عشقبازی های بی پرده شان، بوسه های گرمشان، در آغوش کشیدن های صمیمانه شان همه و همه انگشت حیرمات را در میان دندان هایمان گزیده می کرد.

یادم هست یکبار سمانه به همراه خانواده اش، رفته بودند سفرخارجی و درطول این یک هفته، هر روز  با به کار بردن شور انگیزترین الفاظ باهم حرف میزدند.

همه اینها در همان دوران درسی فراموش نشدنی به من داد که لازم نیست حتما دو نفر که به همدیگر علاقه مندند، مثل هم باشند. شاید باید این تفاوت هم وجود داشته باشد تا دوست داشتن خودش را با سیمایی دیگر جلوه گر نماید.

نمیدانم سمانه و بهزاد کجا هستند.. اما یادم نمی رود که یک روز سمانه به من گفت: خواب دیده ام که من و بهزاد عروسی کرده ایم!