پراکنده 21
۱) سال قبل برای نوروز نوشتم + که بهار دیگر برانگیخته ام نمی کند. نوشتم که این فصل دیگر آن طراوت و شادابی اش را برای من ندارد. حتی از سر لجاجت و برای اینکه حرفم را به کرسی نشانده باشم عکسی از یکی از کوچه های قدیمی تبریز گرفتم که نامش بن بست بهار بود. تقارن این اسم با نام یکی از دوستانم به نام بهار، کم، دلخوری بوجود نیاورد. بیشتر دوستانم حتی گمان بردند که این عکس مونتاژ است و من در فتوشاپ درستش کرده ام.
اما این سال هر چه بود گذشت و من اکنون بعد از بیست و شش سال در آستانه بهار قرار گرفته ام. دیگر به آن کوچه کذایی نمی روم و دیگر دلخوری دوستی نازنین را سبب نمی شوم. دیگر از بهار این فصل با شکوه برای خودم فصلی چون همه فصل ها نمی سازم...چراهایی دارد اما، به وقتش می نویسم.
۲) روی میز محل کارم یک برگ خشکیده گذاشته ام. برگ را در بوران سرمای زمستان خشک تبریز از درخت بیدی که در نزدیکی محل کارم هست چیدم. هر روز نگاهش می کنم و به یک چیز فکر می کنم که این برگ با همه ضعف وجودی اش در زمستان مقاومت کرده و ایستاده و باز سبز خواهد شد. برای من که از آن برگ خیلی قدرتمندتر و با انگیزه تر هستم چه دلیلی برای شکست و کم آوردن دارم؟! آیا باید داشته باشم؟!
۳) سهراب سپهری در اتوبیوگرافی ای که از خود دارد می نویسد:اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمی دیدم گناهکار بودم. هوای تاریک روشن مرا اهل مراقبه بار آورد. نماشای مجهول را به من آموخت...من سالها نماز خوانده ام.این کلام را سهراب سپهری امسال دوستی عزیز برای اس.ام.اس کرد و زندگی ام را با آن دگرگرون کرد. مر واداشت که هر روز صبح ها بیدار شوم. زود هم بیدار شوم تا ساعتی قبل از حضور در محل کارم و سرکردن چند ده ساعت با کاری که هیچ اشتیاقی به آن ندارم شارژ باشم. سرکردن با کسانی که به خاطر منافع زودگذر خویش حاضرند بر همه اصول و مرام اخلاقی خط بطلان بکشند آن چنان آزارم می دهد که از چند ماه گذشته تصمیم گرفتم برای خودم یک شخصیت منفک از شخصیت کاری ام بسازم.
یادم هست جایی خوانده بودم اگر آدم ها دو کالبد در قالب یک روح داشتند زندگی دلپذیرتری می توانستند تجربه کنند. زندگی ای که بخشی از آن با کار و فعالیت تجاری در هم آمیخته باشد که شاید بخشی اعظم از آن ناخواسته باشد و بخشی دیگر از روح در کالبد دیگر به زندگی میان ایده آل ها و وقت گذرانی با دائقه های دلپذیر همراه باشد.
این محقق نخواهد شد. و بیشتر به آرزویی محال خواهد ماند. اما اگر بتوان دغدغه های کاری را به دستکم سرکردن با دلپذیری های زندگی عوض کرد در این صورت به گمان من زندگی خوبی می توان تجربه کرد. از میانه های سال ۸۹ بود که با این انگیزه به زندگی نگریستم و از فضای نفاق آلود محیط کارم فاصله گرفتم.
در سال ۸۹ سعی کردم هر چند محدود، به علائقم نزدیکتر باشم و از محیط کسل کننده کارم دستکم در ساعاتی که با خودم هستم دور باشم و با انبوه کتاب های نخوانده و فیلم های ندیده و ... خودم را آرام کنم.
۴) روزهای پایانی سال با محفلی به غایت گرم و صمیمی آشنا شدم. دوست دارم در سال آینده نیز محملی باشد برای آن زندگی دومم. محفلی که روزگاری یکی از رویاهایم در این شهر بود و خوشبخانه دوستانی پاکتر از آب روان این فضا را ایجاد کرده اند. مانده یک رویا که رویای خیلی هاست و من دوست دارم شریک تحی اگر لازم شد تجاری آن باشم. سر این موضوع حتی می خواهم با چند نفری به صورت کاملن جدی حرف بزنم.
۵) می گویند سال آینده سال خرگوش است. امیدوارم ... خرگوش می جود و می خورد دیگر...نه؟!!
۶) بعد از چند سال سپری کردن سال نو در مسافرت های نوروزی، امسال این شانس را داشتم که سفره ۷ سین معروف را بچینیم. یک ماموریت کاری درست یک روز و بعدی دو روز بعد از تحویل سال باعث شد که این سفره در خانه مان پهن شود. راستش را بخواهید حوصله سفر ندارم. بیشتر دلم یک گوشه دنج در گوشه ای از خانه می خواهد که به آن فضای خلسه نزدیکتر شوم و بیشتر خودم را بکاوم.
۷) اس.ام.اسی از دوستی ارزشمند برایم رسید که فکر می کنم زیباترین اس.ام.اس نورزوی ام بود:"بهار آمد تا بگوید اگر نمی توان سبز ماند می شود دوباره سبز شد." به امید سبز شدن برگ های درختان و کنار هم گذاشتن آن دو برگ برای یک قاب عکس یادگاری .
۸) بازهم همین....! سال نو مبارک.

پراکنده های پیشین:20 - 19- 18- 17- 16 - 15-14 - 13- 12 - 11 - 10 - 9 - هشت - هفت - شش -پنج - چهار - سه - دو - یک
"تساهل"