۱) مدتی است پراکنده نویسی نکرده ام..دلم غنج زده است..می نویسم تا یادم بیفتد رسم و رسوم اینجا را.

۲) بعضی ها در زندگی آدم پیدا می شوند که از هزاران نفری که فکر می کردی می توانند برایت مفیدباشند، بهترند و لطیف تر...بی آنکه حتی بخوای، سهمی بزرگ از وجود کیمیایشان را در اختیارت قرار می دهند و می گذارند در پناهشان آرام باشی...می گذارند با آنها خلوت کنی و تن و روحت را در زلال وجودشان بیاسایی..راست گفته بود سهراب که:رخت ها را بکنیم..آب در یک قدمی است..اینجور آدم ها در محله ای نه چندان گمنام، در دفتری نه چندان بزرگ حضور دارند و بی آنکه انتظاری بزرگ داشته باشند و یا خود را بزرگ جلوه دهند خود را کوچک می کنند تا تو بتوانی با آنها راحت باشی و انس بگیری...چقر شیرین است این مراودات...

۳) ماه رمضان ماه خاصی است..گفته اند و شنیده ایم که روزگاری دور یک توریست در همین ماه وارد ایران می شود می بیند همه غذاخوری ها بسته است.پرس و جو می کند، می شنود ماه رمضان المبارک است..چند ماهی بعد دوباره وارد همین دیار می شود می بیند همه جا نذری می دهند و خورد و خوراک فروان است.باز هم پرس و جو می کند می فهمد که محرم الحرام است!

۴) این روزها خسته ام...خیلی خسته...خواب هایم طولانی شده و کلاً احساس می کنم مفید نیستم...تنها کار مفیدم خلاصه شده است در عکاسی..که اگر اسمش عکاسی باشد.بعد از دو ماه کار جانفرسای فیزیکی و جان کنی های شبانه روزی، فرو غلتیدن در رخوت و سستی جنایتی عظیم به ساختار و انسجام بدن است..تا همین چند وقت پیش فکر میکردم کاری بهتر از تن آسایی وجود ندارد..اما حالا می بینم که تن آسایی چقدر کسل کننده و غذاب آور است..زندگی بی هدف و بودن در شرایط آدم های لاقیدی که تا لنگه ظهر می خوابند مرا دچار توهم این کرده است که اگر مثل اینها شوم چه باید بکنم؟این را مدیون مدیری هستم از تبار مدیران دهه ۶۰ که داشتند جنگ در متن آن را اداره می کردند..یکی از دوستانم که تقریباً شرایطی مثل شرایط من دارد و به خاطر یک جراحت کوچک در خانه بستری شده است، امروز گفت:از بس در خانه نشسته ام دچار دلتنگی شده ام...ما آنقدر به کارمان عادت کرده ایم که دور شدن از محیط کاری برایمان افسردگی می آورد....دیدم راست میگوید...خدا به داد مدیرانی برسد که در دولت اصلاحات سال ها خشت روی خشت گذاشته بودند!!

۵) روزی با یکی از نویسندگان دفاع مقدس در تبریز صحبت می کردم.بحث من سر این بود که دفاع مقدس بیش از آنکه یک مقوله ارگانی باشد یک واقعیت ملی است و باید مردم از آن به عنوان فصلی از تاریخ گذشته خود ید کنند...فرمایشی شدن یادواره های جنگ و جشنواره های شعر، داستان، فیلم و نظیر آن باعث شده است که مردمانی که خاطرات و یادگارهایی بکر از این رویدادها دارند نتوانند به عرضه انها رغبتی از خود نشان دهند..همانجا به این نتیجه رسیدیم که هسته های مردمی و در عین حال غیر تشکیلاتی کلان، سهمی بزرگی در این راستا دارند و در جذب و عمومی کردن این آرشیو کمکی بالقوه می توانند بکنند..توان لجستیکی ارگان ها هر اندازه هم زیاد باشد در برابر سیل نیروهای انفرادی کارا نیست...این را گفتم تا اگر داستان یا فراورده های داستانی دراین خصوص دارید در این جشنواره شرکت کنید:نخستین جشنواره خصوصی داستان كوتاه پایداری

۶) در حال تاخت زدن تجربه هایم با یک مجموعه آموزشی جدید و نوپا هستم...جایی که خیلی دوست دارم پیشرفت کند.با آنکه سهمی در شکل گیری اش ندارم اما به دلایلی که برای خودم معلوم است و بخشی از آن را با مدیر مجموعه در میان گذاشته ام حس می کنم به آن مجموعه تعلق دارم..اعتقاد دارم که کار اداری صرف یک کار کُشنده و سرسام آور است و آدمی را ایزوله می کند..اگر آدمی نتواند در مجلا کاری که دوست دارد پناه بگیرد، فرسوده شده و مستهلک می شود.

۷) به رسم عادت معمول؛ همین!

-----------------------
پراکنده های پیشین:18- 17- 16 - 15-14 - 131211 - 109 - هشت - هفت - شش -پنج - چهار - سه - دو - یک