پراکنده 15
۱) دچار یک حس متناقض به زندگی و همه حواشی آن شده ام..تناقض این حس از جایی ناشی میشود که مانده ام میان حسی میان خوب بودن و بد بودن...بعضي وقت ها از خوب بودنم حالم به هم مي خورد و بعضي وقت ها از كرده هايم كه ديگران را رنجانده اند عصبي مي شوم..دچار حسي هستم كه اين روزها مرا آزار مي دهد.
۲) دلم ، دورشدن از اين شهر را مي خواهد..دور شدن از اين شهر خاكستري و همه مردمانش...دلم مي خواهد ميان كساني باشم كه نمي شناسم شان و مدام مجبور نيستم براي حفظ ظاهر هم كه شده بهشان سلام كنم..براي من عذاب آور است ، سلام كردن به هر چهار نفر از ۱۰نفري كه از روبرويم رد مي شوند و مرا مي شناسند..خيلي ها هم مي شناسند و در ذهن خود مرا به جولانگاه گذشته ام مي برند....
دلم مردماني ميخواهد كه مرا نمي شناسند و سيم كارتي كه تنها يك زنگ خور دارد و آن صداي نه "تو" ، كه خود "او" ست...دلم خانه اي مي خواهد كه هيچ كس آن را نمي شناسد و در پس كوچه اي غريب جاي گرفته است و من هر روز بي آنكه مجبور باشم با كسي خوش و بشي بكنم ، مي روم و مي آيم.
۳) اقدام ابلهانه اي است! اما من يك دي وي دي خريده ام كه نزديك ۱۰۰ فيلم براي موبايل را در خود دارد...كار هر شبم شده كه يكي از اين فيلم ها را در گوشي ام بريزم و تا دو ،سه شب با فيلم ور بروم...اولويت با قيلم هاي زردتر است...هر چه زردتر ، جذاب تر!! تا حالا هم فيلم هاي جالبي ديده ام كه به نظر من ارزش ديدن دارد:شام آخر ، دختر ايراني ، ازدواج به سبك ايراني ،سام و نرگس و دوئل...لذت زندگي زرد لذت جذابي است...هميشه كه نمي شود درباره الي ديد و از وقتي همه خوابيم حرف زد...كمي هم اين نوع ذايقه بدك نيست.

۴) دارم ، نامه هاي سارتر به سيمون دوبوار را ميخوانم..نامه هاي جذاب و عاشقانه اي است...اين نامه ها را خود دوبوار بعد از مرگ سارتر منتشر مي كند و من را در برابر يك سوال قرار ميدهد كه با اين همه علاقهاي كه بين آن دو بود ، چرا هيچ وقت نخواستند زيربار ازدواج بروند؟..جوابي كه دارم ازش مي گيرم اين است..ازدواج نهايتا يك امر مدني است و اگر عشقي در ميان نباشد ، يك رنج مداوم است.
۵) بدم مي آيد از هر چه آدم كه مي خواهد با قدرتي كه در دست دارد ، بخواهد از نقطه ضعفت استفاده كند و ازارت دهد...نقطه ضعفي كه مي تواند برايت پاشنه اشيل باشد و بدتر از همه بداني اين وسط كسي ديگر ميتواند قرباني شود...حالم از رابطه و آدم هايش با همه مخالفات وابسته اش به هم مي خورد.
۶) هيز باشي يا تيز برايت فرقي نمي كند...مهم اين است كه اينگونه اي...دختر باشي يا پسر ،باز هم فرق نمي كند ، چون به حال هستي...خيلي هم مهم نيست كه اين چشمهاي پر تمنا ، به زن شوهر دار خيره شود يا به مرد متاهل..شايد هم هيچكدام..شايد مرد يا زن متاهل باشي و دلت را يك زن يا مرد مجرد بلرزاند...شايد هم يك زن يا مرد مجرد باشي و دلت براي همسر دوستت بلرزد..هر چه باشي و يا نباشي مهم آن است كه كنترلش كني ، همين!
۷) "از دنگ و فنگهاي هوش و كسالت آور روابط مثلا عاشقانه روشنفكري بيزارم..دلم يك محبت گرم و احمقانه مي خواهد ف دلم مي خواهد سورپرايزي كه برايت ميدهم كه عروسك الاغ باشد يا نهيايتا يك سكگ يا چيزي مثل ان...مي خواهم ببويمت و مزخرفات رومانيتك تحويلت بدهم"
------------------
پراکنده های پیشین:14 - 13- 12 - 11 - 10 - 9 - هشت - هفت - شش -پنج - چهار - سه - دو - یک
"تساهل"