پراکنده 10
۱) این روزها دارم به ابداعات بشر فکر می کنم..یکی از آنها "خیابان" است..خیابان ، گذر ، کوچه و هر چیزی که معنای فاصله نزدیک بدهد....یادش بخیر! استادبزرگ سینما، بهرام بیضایی ، در "مسافران"اش دور زمانی گفت:"لعنت به جاده ها که معنی شون جداییه"...اما خیابان برای من این معنا را ندارد..خیابان برای من معنای دور ماندن را دارد نه فاصله را.دور ماندنی از جنس فراموشی و غفلت.
دوستی دارم که خانه شان سه خیابان بالاتر از خانه ماست..تقریبا یادم رفته بود که چنین دوستی دارم..اما همین اختراع بشری ،خیابان، باعث شد همدیگر را در حاشیه یکی از شلوغ ترین خیابان های شهر ببینم.شاید باورتان نشود صدای مچامچه های آبدار و خنده های شیطانی مان چنان توجه همه را به خود جلب کرد که ناخودآگاه یاد خاطره ای افتادم که تقریبا یک سالی از وقوعش می گذرد..
در عرض یک هفته دستکم پنج نفر از بهترین دوستانم را که در کوچه پس کوچه های زندگی در همین شهر گمشان کرده بودم پیدا کرده ام...این بی شک از مزایای اختراع خیابان است..آیا نیست؟!
۲) زورقی داشتیم از نی در شطی..این رود متلاطم بود و بیش از هر چیز این مدار بود که می توانست ما را در پیمودن این مسیر دشوار از این این شب سر زمستانی برهاند..رفقا کنار هم نایستاند، روبروی هم صف آراستند. تا بازی الفاظ را و "دانش سیاسی" خواندن شان را به رخ هم بکشند..آنهایی که پای یک میثاق ، پیمان بسته بودند سودای انشعاب در سر پروراندند...
فتنه زورق را نشانه رفت و زورق شد رینگ بوکس..این زورق غرق شده است و احتمالا زورقی با آن نام و نشان همین روزها آفتابی شود...
۳) این روزها هر قدر سعی می کنم بیشتر از فضاهای سیاسی فاصله بگیرم بیشتر نزدیک می شوم..دوستی می گفت رابطه سیاست و ما رابطه مشتاقی و مهجوری است..هر چه بیشتر از هم دور می شویم بیشتر دلمان برای هم تنگ می شود!البته سیاست که چه عرض کنم ، سیاست زدگی!!
علی ایحال وقتی می بینم دوستان در سنگرهای جدید جنبش دانشجویی اینقدر با حرارت دارند همدیگر را می رانند بی خود و بی جهت همدیگر را در کوره های آدم سوزی هولوکاست ذهنشان می سوزانند و به تعبیر شاملوی بزرگ ،" عدوی هم نیستند که انکار هم اند" بیشتر از خودم خوشم می آید..دلیلش برمی گردد به اسمی که برای خودم در اینجا انتخاب کرده ام!
۴) "هذا ، ذلک"...یعنی این آن است...این یعنی اصلاحات ذلک هم یعنی اصول...منظورم میر حسین موسوی هم نیست که می گوید:"من اصلاح طلبی هستم که به اصول مراجعه می کنم"!
۵) سیب مهربانی بود که شب هنگام احساس کرد پاهایی ظریف روی پوستش راه می روند..شب سردی بود..خیلی سرد..این پاها مال کرم کوچکی بود که مشخص بود از سرما می لرزد.دلش نیامد سیب کوچک را از خود براند..او را به خانه قلبش راه داد تا گرم شود..حالا شش روز از آن راه دادن می گدر.همن دیشب پارتی کرم ها در قلب سیب برگزار شد..این سیب شاداب و زیبا که می توانست هدیه پسری جوان به دختری زیبا باشد اکنون پلاسیده شده است.[*]
۶) امروز یکی از فلسفه "سیگار" برایم گفت...من سعی کردم متقاعدش کنم سیگار برای سلامتی ضرر دارد و ریه ها را سه نقطه می کند!!.زیر بار نرفت..نمی دانستم سه نقطه کردن با ریه هم برای خودش فلسفه ای دارد...جالب بود!
۷) آخرين كتابي كه اين روزها خواندم و خيلي هم زود تمامش كردم ، "نگران نباش" مهسا محبعلي بود..رمان جالبي است كه چندان به فسفرسوزي نياز ندارد..اما بافت اجتماعي خاصي را روايت مي كند كه شناخت مختصري از آن دارم:دختري معتاد كه در روز يك زلزله درتهران دنبال ساقي هايش مي گردد تا خمار نماند...
-----------------
پراکنده های پیشین:9 - هشت - هفت - شش -پنج - چهار - سه - دو - یک
*: با الهام از داستان "جنایتکاران کوچک" نوشته زینب السادات تقی زاده...ماهنامه فرهنگی ، ادبی و هنری "عروسک سخن گو" ؛سخنگوي ادبيات مدرن كودكان سه تا ۱۰۰ساله ايران. شماره ۲۰۸و ۲۰۹
"تساهل"