در بیان دگر باشی ؛ نه ستایش نه نکوهش
غبار/۶:
دوستی داشتم بنام یانیک.جوانی ۲۲ ساله که از طریق اینترنت باهم آشنا شده بودیم.اهل دانمارک بود و شوقی غریب با فراگیری یوگا داشت و می خواست این هنر را در هند فرا بگیرد.
اواسط بهار پارسال بود که با من تماس گرفت که چند روزی در ایران خواهد ماند تا در مسیرش را به سمت هند گذری به ایران و تبریز داشته باشد تا هم دوست نت پالی اش را ببیند و هم دریابد که توصیفات مبالغه آمیز من در مورد جامعه و شهرم تا چه اندازه با واقعیت تطابق دارد.
یانیک سه روزی در تبریز ماند .آدمی بود اهل گردش و قدم زدن بهمین خاطر عموما در خیابان ها پرسه می زدیم و حبت ها و حرفها هم در خیابان رد وبدل می شد.
بسیار مشتاق بود که دوستان تبریزی مرا ببیند..هم دختر و هم پسر اما من هر چه زور زدم تا چند تایی دختر و پسر از بین همکلاسی ها و دوستان را دور هم جمع کنم تا یک جمع دوستانه تبریزی ببیند نشد که نشد!
همین فرصت مناسبی شد تا روابط اجتماعی در ایران و به خصوص تبریز مورد بحث قرار گیرد.من به شخصه هرگز دفاع کورکورانه ای از هیچ چیزی نکرده ام -و نمیکنم - به همین خاطر با همه گرایش های فکری ای که دارم مسائلی را که بود را مطرح کردم و اصطلاحا رو کردم.
آن روزها هم مقارن بود با آغاز طرح حجاب که بگیر و ببندی اساسی در کشور جاری بود.ماشین پلیس شده بود سیمای وحشت! خود من با آنکه عموما کسی نه دختر و نه پسر در پیاده روی ای همراهی ام نمی کنند اما تا ماشین پلیس می دیدم نگران می شدم!
این را به یانیک می گفتم که در کشور ما با توجه به نگاه های سنتی است که قانون نوشته می شود. نگاه سنتی چه خوب چه بد نمی پسندد که دختر با پسر مخصوصا اگر نه ازدواجی در کار باشد و نه محرمیتی(که برایش سخت غریب بود!) در خیابان ها قدم بزنند.
نگاه سنتی جامعه به این ها یک نگاه منفی نسبتا است.هر اندازه جامعه کوچکتر ، نگاه سنتی قوی تر و هر چه این نگاه سنتی قوی تر حرف ها و حدیث ها هم پر لعاب تر و پر چاشنی تر!
آن روزها هم با یکی از دوستانم که تصادفا دختر بود و به طور مشترک روی یک پروژه کار می کردیم ، من ، بدون ذکر منبع! به تجربه های وی در خصوص مشکلاتی که نگاه های سنتی جامعه متوجه وی به خاطر پوشش مثلا غیر عرفی اش بود استناد می کردم و می گفتم که مثلا او یک غیر بومی است و مشکلتت زیادی در تعامل با جامعه داد.خیلی شده به خاطر لباس سرزنش های عجیب اطرافیان را تحمل کند.
یانیک در میانه همین بحث ها یکبار از من پرسید: اینجا دانشجوهای غیر بومی چطور اقامت می کنند؟ گفتم هیچی! یا خوابگاه می گیرند یا خانه.عموما برای دخترها خوابگاه پیدا می شود اما این همیشه مصداق ندارد.افرادی هم هستند که خانه اجاره می کنند و چندتایی باهم ، زندگی دانشجویی می کنند.
از من پرسید یعنی تو می گویی دخترها مثلا سه تا سه تا داخل یک خانه زندگی می کنند؟گفتم آره...پسرها هم همین کار را می کنند!!خیلی از دوست های من یعنی همه شان اینجوری خانه اجاره می کنند.
یانیک که از تعجب چشمانش گرد شده بود و با تعجبی آمیخته به تردید نگاهم می کرد گفت:یعنی تو می گویی اینجا هم جنس ها در یک خانه کنار هم زندگی می کنند؟..گفتم آره.باورت نمی شود ببرمت یکی از آن خانه ها تا از نزدیک ببینی!
آن روز ابدا متوجه آن تعجب غریب یانیک نشدم..یعنی نفهمیدم که عمق این تعجب دقیقا برای چیست.
روز بعدش قرار بود برویم کوه!در مسیر کوه از او خواستم تا کمی روشنتر در مورد دلایل تعجب عمیقش از مسایلی که دیروز صحبت شد بگوید.
در گوشه ای نشستیم و در حالی که زیر بارانی بهاری چای می خوردیم ، گفت:دیروز تو را دیدم که با دوست در خیابان روبوسی کردی و مسیری را باهم آمدید که در آن دست هایتان در دست های هم بود ، تعجب کردم.امیدوارم ناراحت نشوی اما فکر کردم تو گی هستی!!کمی که گذشت تو از روابط اجتماعی بین افراد گفتی..باور کن برایم خیلی سخت است که بشنوم اینجا پسرها خیلی راحت به خانه می می روند و حتما هم دخترها اینکار را می کنند.
برایم تعجب آور است که اینجا هم خانه شدن فقط با جنس موافق ممکن است... و اگر دختر با پسر در خیابان ها راه بروند هردویشان دستگیر می شوند و آنگونه که می گویی جامعه هم به آنها به چشم منفی بهشان نگاه می کنند...اما هیچ کس به یک جفت دختر یا پسری که باهم اند و خیلی هم صمیمی راه می روند حتی نگاه هم نمی کند.
گفت:این جورکارها در دانمارک فقط بین همجنس بازها رواج دارد.برای یک پسر خیلی بد است که به او به چشم یک گی(Gay) نگاه کنند یا به دختر به چشم یک لزبین(Lesbien).البته هستد کسانی که با افتخار خودشان را از این جنس افراد اعلام می کنند و به دنبال حقوقی در جامعه شان هستند اما این مطلق نیست.
حرف های یانیک را می شنیدم و هیچ جوابی نداشتم...یعنی سعی می کرم حرفی بزنم اما هیچ جوابی برایش نداشتم...البته من نگفتم که اینجا حجم گسترده ای پرونده ها در دادگاه ها مربوط به هم جنس بازهاست...آنها که خیلی هاشان به خاطر یک کامجویی منتظر اعدام اند!!
---
وقتی داشتیم بر می گشتیم ، در دامنه کوه گشت ارشاد دختر و پسری را سوار ماشین می کرد و چند نفر پسر هم که باهم «مسابقه دو» گذاشته بودند در حالیکه می خندیند از کنار ما رد شدند و کمی دورتر سوار پراید مشکی رنگی شدند...یانیک چیزهای غریبی می دید..چیزهایی که از آن افسانه ها خواهد ساخت!
افسانه سرزمین وارونه ها
"تساهل"