فرودگاه استانبول جای غریبی است ..نه از آن حیث که مسافران ایرانی مجبورند هنگام سوار شدن به هواپیما، به قول یکی از دوستان ، "حجاب کنند" بلکه به خاطر این است که سالن انتظار پرواز  فرودگاه هیچ  شباهتی به سالن ترخيص مهرآباد را ندارد...از همین قسمتش که قرار است ما را داخل فنچ های فوکر بچپانند تا با "امن یجب" های یکی از مسافران "راه بیفیتم" ، مثل اتوبوس های شمس العماره!

سالنی که برای خودش  مرکز خرید عریض و طویلی دارد که به آنDuty free می گویند و آنطور که می گویند قیمت ها مناسبتر از جاهای دیگر است.دليلش هم ماليات نداشتن كالاهاست..چندين و چند کافی شاپ و چندین و چند فروشگاه بزرگ دارد.

ترجیج می دهم چیزی نبینم...چون تا ساعتی دیگر در فرودگاه به زمین خواهیم نشست و ما قدم در خاک وطن می گذاریم...

وطنی که نه می توانم فراموشش کنم و نه می توانم شیفته کور و کرش شوم...وطنی که رابطه ای مشتاقی و مهجوری با آن دارم...آنجا  که همیشه آرزو می کرد می توانستم به قول فرهاد ، "با خودم به هرکجا که می خواستم ببرمش!"

وارد هواپیما می شويم...مهماندار خوش اخلاق و خوش سيماي پرواز لیوان به لیوان آب دست مسافران میدهد و خبری از آب بطری شده نیست!...این کار خودش را هم عاصی کرده است...ماجرا وقتی آزارت می دهد که مهماندار پرواز كه لبخندي مليح بر لب هاي خوشرنگش دارد ، متوجه می شود ليوان آب تمام شده است و خیلی از مسافران تشنه اند!

دو روزنامه بي مخاطب ايران ورزشي و ايران بين مسافران توزيع مي شود با يك مجله سينمايي.مصاحبه اي را از گلزار مي خوانم و تعدد gf ها و حاشيه هايش!

چندتایی از مسافران ، بالش و پتوی اضافی برداشته اند و کودکان مسافر در سرمای آن موقع شب (۱۱شب به وقت تهران) بی قرارند...

در خاک وطن

سرانجام در فرودگاه به زمین نشسته ایم...اتوبوس معیوب انتقال مسافران با ترمزهای ناگهانی اش خواب و خستگی را از سر مسافران مي پراند تا در سالن ترخيص هوشیارتر باشند!...خدمه ترخیص کالا ، بار مسافران به سان گونی پیاز روی غلطک می اندازند...افسر گذرنامه ، عبوس است و خسته و کار را به همکارش حواله می کند ، او نیز به دیگری...

راننده تاکسی مردی عبوس است که می گوید به کارش وارد است و ده سال است كه اينجا ، مسافر جابجا مي كند و لازم نیست در نحوه چیدمان بار به او تذکر دهیم...

خسته است و كلافه و بي حوصله!با آن رانندگی اش آرزو می کنم که سفرم با یک تصادف ابلهانه در شهرم به مرگ منجر نشود!

در خیابان ، راننده ای عصبی از سمت راست! با الفاظی رکیک سبقت می گیرد..این در حالی است ساعت 12 بامداد روز جمعه است...

و آنچه براي من هميشه جاي تعجب است اين مساله است كه چرا در تبريز ، همه ، در هر شرايطي طلبكارند ، حتي اگر حق هرگز با آنها نباشد!

سرانجام ، به خانه می رسیم...ساعت یک بامداد است و ماهی های آکواریومم دلتنگ من اند و من نیز دلتنگ شان!

....
"همه چی آرومه"

------------
مرتبط:

استانبول نامه1 ، استانبول نامه 2 ،استانبول نامه 3 ،استانبول نامه 4 ،استانبول نامه 5  استانبول نامه 6، استانبول نامه 7 ، استانبول نامه 8 ، استانبول نامه 9  ، استانبول نامه 10