با تشکر که از نینای عزیز که مرا به نوشتن این مطلب تشویق کرد!(+)

چند بار وسوسه ورق زدن خاطرات اندیشه سازان مرا تا پای کیبردم برده تا از روزهای اندیشه سازی بگویم اما هر بار نوستالژی این غم همیشگی آدمی مرا تا آنجا عذاب داده که ترجیح داده ام در همان گذشته ها بمانم و به جای مرور روزمرگی این روزها آن دوران را برای خودم تداعی کنم.روزهایی که دلی داشتیم و کسی بودیم!

یکی از همین اتفاقات که وسوسه ام کرد برمی گردد به یک خاطره:چند روز پیش با چند تا از دوستان داشتیم خاطرات کنکور خوانی را ورق می زدیم..خاطرات خوب و بدش و خاطرات کتاب هایش را...

راستش را بخواهید  آنقدرها بحث از کنکور نشد...چون حال همه مان را بهم می زد..صحبت کشید به یک مجموعه....مجموعه ای که طلوع کرد و در یک غروب حرن انگیز ، یعنی درست زمانی که ما از آب و گل کنکور در آمده بودیم غروب کرد...

سر سخنم با اندیشه سازان است و آن مجموعه باحالش که هرگز نتوانستم ازش دل بکنم....مجموعه ای در گذرگاه کسل کننده کنکوری که ما را عاصی می کرد دعوتمان کرد به ایده ای بسیار پویا:اندیشه سازی...چیزی که تا سالها برایم به مثابه سوالی بود و امروز که از پس سالها به آن روزها نگاه می کنم...و این روزها خوب معنایش را درک می کنم که این اندیشه سازی چه رل بزرگی دارد در  زندگی من بازی می کند.

اینکه بروم قدم ر راه بی بازگشت بگذارم...که اینک در راهی هستم که شاید فرجامی امروزی برای یک زندگی سانتی مانتال در برابر ندارد.

گفته اند :"مختصر و مفید"...فرانسوی ها هم ضرب المثلی در این باب دارند که متاسفانه فراموش کرده ام(!)خوب یادم هست کتاب های اندیشه سازان را که در دست می گرفتم آن جلد پر زرق و برقش چقدر تشویقمان می کرد که داخل کتاب سرک بکشیم . چقدر لذت می بردیم وقتی می فهمیدیم که "زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست."

دکتر میثمی عزیز!شما نغمه خودتان را خواندید و نغمه تان را ما کنکور گذرانده ها که در محلی مثل دانشگاه  در انتظار فرداهای مبهم ایم ، می شنویم."خرمی" به جان خودت دکتر جان.خرمی...

داشتم از کتاب های اندیشه ساز اندیشه سازان می گفتم.از آن دعوت به اندیشه سازی و اینکه همه چیز را آنطور که به خوردمان می دهند نپذیریم.اینکه بدانیم این عقل باید باشد تا انتخاب کند نه آن چه گفته اند.

خنکای مطبوعی داشت کتاب های اندیشه سازان...کنکور برایمان لذت بخش شده بود..هرگز نمی پنداشتی به نبردی بی امان می روی..فکر می کردی در این خراب آباد کسانی دارند با تو می آیند که دوستت دارند و به راهی که می روی چشم دارند.بی آنکه چماق توسری دستشان باشد..

حالم به هم می خورد و هم چنان هم می خورد از این قلمچی!با آن شعر حماسی که از کجای تاریخ این سرزمین کش رفته.


دلم برای همه  اندیشه سازانی ها تنگ شده...برای میثمی عزیز که عجیب دوستش می داشتم.و می دارم..برای بهمن بازرگان.برای هامون سبطی برای ابوالقاسمی.برای کتاب هایش برای اندیشه سازی..دلم برای همه تنگ شده.

خیلی نامردید!شدید رفیق نیمه راه...این رسمش نبود.بی هیچ نشان و بی هیچ ندا ما را در ان برهوت بی آب و علف تنها بگذارید.

کاش میثمی عزیز هم یک سر بیاید اینجا دلش برایمان کباب شود!!